|
بعد رفتنات در را ببند... به سایه ی عزیزم زندگي گاهي ميشود شبيه همين خيابان خودمان. يکوقتهايي از کلاس که بيرون ميآيي، سرت را مياندازي پايين و همينجور آيپاد گوشکنان ميرسي تا خانه. يا يکوقتهايي تا چند کوچه پايينتر، تا کتابخانه. حوصلهتر هم که داشته باشي، آنقدر ميروي تا برسي به پارکچهي تهِ خيابان، با آن گوشهکنارهاي پسکوچهدارش، با آن درختهاي سر به زير لب رودخانه. .The game was over, the spice of his life Lost Patch +خیانت قدم سوم عاشقی ست؟!
امروز ساعت دو بعد از ظهر سوار یک تاکسی شدم ... مسیری که می خواستم بروم از مسیرهای بسیار پر ترافیک بود. خانم قوی و بزرگی ! سمت چپم نشسته بود و آقای هیزی سمت راستم بود ... وقتی بالاخره موفق شدم که به مرد دست راستی حالی کنم که علاقه ای ندارم پای چپش رو به پای راستم بزند و کمی آرام شده بودم ، خانم قوی سمت چپم تصمیم گرفت به فروغ جون زنگ بزند و شروع به شماره گرفتن با موبایلش کرد . بعد از دو ، سه بار شماره ی غلط گرفتن و هوارکشیدن توی ان گوشی کوچک! فهمید که شماره ای که می گیرد غلط است ... بنابراین با دست راستش شروع کرد به گشتن دنبال شماره تلفن توی کیفش به طوری که آرنجش دقیقا توی دهن من بود ! دو ، سه دقیقه ای گشت و شماره را پیدا نکرد و تصمیم گرفت که یک شماره ی دیگر را امتحان کند... ولی خوب یادش نبود و دوباره اشتباه گرفته بود ! دوباره دست کرد توی کیف کذاییش و همان پوزیشن آرنج در دهن بغلی ! رو برای پنج دقیقه اجرا کرد و درست همین وقت بود که راننده همراه با چند فحش آب نکشیده که مربوط به خانم ها می شد !ترمز زد و دهن من محکم خورد به آرنج خانومه ! و همینجا بود که خانم محترم با چنان غضبی به من نگاه کرد که من درد لثه هایم یادم رفت ! و بعد از چند ثانیه گیجی ناشی از ضربه یهو احساس کردم دلم می خواهد بااو دعوا کنم ، حتی در گوشش بزنم ! و خوب من اصلا از ان دسته آدمهایی نیستم که از دست موتور سوارها، راننده های وحشی تاکسی یا وانت مزداهای آبی یا حتی آدم های فضول و پرحرف عصبانی بشوم ... من عموما آدمی هستم کول ! و تا قبل از این لحظه اگر می گفت ببخشید ، کاملا با یه لبخند پت و پهن ! می گفتم خواهش می کنم که دستتان توی حلقم است ! اصلا حلق خودتان است ! ولی وقتی ان نگاه شرربار را به من کرد ! یهو عین تام (گربهه!) دیدم دارم قل قل می جوشم و قرمز می شوم ! برای خودم هم حتی این حس وحشیانه خیلی جدید بود ! ... خلاصه سرتان را درد نیاورم ! من نرسیده به مقصدم از تاکسی پیاده شدم ! و در عوض بین من و او کتک کاری اتفاق نیفتاد ! البته منطقی هم نبود ! چون حتی اگر به حس جدید گودزیلایی خودم بها می دادم کتک می خوردم !!! خلاصه پیاده شدم ومجدداتوی صف تاکسی ایستادم یک زوجی توی صف بودند جلوی من. به جرات می توانم بگویم کسی را دور و برشان نمی دیدند. خیلی خوب بود. همین طور که ایستاده بودند، آرام آرام خودشان را به هم می مالیدند. نه که دستی و شانه ای ها. کار به زانوها و پاها و گردن و ... کشیده بود توی صف. من اول یک کمی جا خوردم. آدمی هستم ندیده!! که معاشقه ی غریبه ها به صورت لایو خیلی کم دیده ام. بعد می دانید یک جوری بود کلن. هی با خودم می گفتم ای وای! نگیرنتون. چرا نمی ترسین شما. از دماغتون در نیاد. مغزم اول کشش نداشت برای حرکاتشان اصلن. بعد کم کم توانستم توجیه کنم. کم کم دیدم خب چه خوب واقعن. دمشان گرم اصلن. بعد از آن جا به بعد خیلی خوش گذشت. می دانید توجیه من ازشان تازه به وصال هم رسیده بود. یعنی دیدید آقای هدایت خان نوشتند که لب هاش انگار تازه از بوسه ی گرم فیلانی جدا شده بود اما انگار هنوز سیر نشده بود.دقیقن همان حالت. تشنه ی هم بودند. خیلی. بعد من مثل شتر! آرزو می کردم توی تاکسی این ها بنشینم بفهمم به هم چی می گویند. بعد آها! همین طور که توی صف بودیم یک ماشینی آمد. یک آهنگ دامبولی با صدای بلند پخش می کرد. یعنی من که رقص بلد نیستم چنان قرم گرفته بود که یک هو به این فکر افتاده بودم که الان اگر همه ی آدم های صف کمر همدیگر را بگیرند و از این مدل قرهای قطاری بدهند خیلی هم بیراه نیست. خیلی هم بخندیم شاید. آخر مگر می شد آدم دلش نخواهد برقصد با این لامصب. نشان به آن نشان که ترافیک هم بود. آقای دامبولی همان طور ایستاده بود و فکر کمر ما را نمی کرد که علی رغم خستگی فراوان قرها در خود نهفته داشت و لحظه به لحظه مهارش سخت تر می شد! پرت نشوم از ماجرا، تاکسی آمد و ما سه تا عقب نشستیم. همچین که آمدم خودم را پهلوشان جاساز کنم که هم صدا بشنوم هم تصویر داشته باشم، آقا کیفش را گذاشت میان من و خودش. نمی دانم واقعن چه فکری با خودش کرد. شاید می خواست آزاد باشد. نمی دانم. چون آخر من هیچ کار بدی نکرده بودم که بخواهد بینمان کیف بگذارد. حالا داشتم پهن میشدم از خنده به خاطر این حرکت که نمی دانید. ها این را هم بگویم که دختر از این زن های گوشتالوی شهوت انگیزی بود که کمی درشتند و (باز نمی دونم جمله رو چه جوری تموم کنم =)) ) بگذریم دردسرتان ندهم، تا خود خانه مان من هی سعی می کردم خودم را بهشان نزدیک کنم که بشنوم به هم چه می گویند. یعنی از خودم یک احمقی درست کرده بودم که نمی دانید و خوشمزه ش این جا بود که مطمئن شدم تازه به وصال هم رسیدند. نمی دانم بگویم از کجا این را فهمیدم. شاید از این جا که برای هم نو بودند و هی همه چیز را برای هم توضیح می دادند ولی آدمی که مدتی است به وصال رسیده، کد درست کرده برای همه چیز. اشاره ی سر و چشم گاهی برای طرفت کافی ست که بفهمد کی را می گویی... کدام حالت را. کی را. کجا را. بعد بهتان می گویم که نمی توانستند هم را ول کنند، اصلن نمی دانید چی می گویم ها. یعنی من شهوت به این خالصی ندیده بودم :)) ! یعنی هربار دختر جم می خورد به خودم می گفتم الان است که در یک حرکت ناگهانی بنشیند روی پای پسر و (برو آقا تجمع نکن. خانواده نشسته) خیلی خوش گذشت خلاصه. خودتان را در ماچ مردم شریک بدانید. بعله آقا. نخوردیم ماچ تاکسی دیدیم دست مردم. بعله. + مليکا.مهشيد.ستاره.ياسي.سايه.Aimable.سعيد .صادق.حامد .پژمان.امين .ساناز.آدمک.نگار.آبي آسمان.مرتضي.سينا.نازيلا ،يه دوست ونوشین عزیز ...دوسِتون دارم ممنون از کامنتای پرمهر و زیباتون:*
۱. لاستیک پنچر از یکشنبه ظهر مانده بود توی صندوق. با وحشت صبح رانده بودم تا دانشگاه که اگر یکی دیگرش ترکید این وسط دقیقن چه خاکی بر سرم کنم. خوشبختانه کار به خاک بر سر کردن و این ها نرسید. عصری کمی این ور و آن ور پرسیدم که کجا پنچری ش را بگیرم. البته پنچرم کرده بودند. یعنی دیدید می نویسند پارک=پنچری. همان شده بود. روی پل مردم پارک نکن خب. بعد کسی که آدرسم نداد. افتادم توی همین کوچه پس کوچه های که همیشه مسیرم است. یادم بود تعمیرگاه دیدم. یهو یکی را دیدم همچین سر نبش و خالی. ترمز کردم صد متر جلوتر دنده عقب رفتم آن جلو. یک مردی بود. یعنی می خواهم برایتان توصیف کنم. از این ها که موهای دستشان خیلی خیلی به طرز نکبت باری سیاه است. بعد یک تی شرت تنگ زرد و سیاه تنش کرده بود. از این هایی که بازوشان قد دور کمر من است. بعد شکم گنده. زنجیر کلفت زرد گردنش. گفت: چی شده آبجی. میگم ۲:برای پست قبل ۴۳ کامنت خصوصی فرستونده بودین که چی شد بلاخره ؟! خدا رو شکر پروسه انتحاری ایشون با شکست مواجه شد تا بعد سر فرصت خودم خفه ش کنم >:-|
همین کارها را کردی که آخر هیچ قصه ای به خانه ات نرسیدی -جانم! ............................. ~You're lucky to have me .... +گفتی از یادِ تو میرم نه عزیزم مگه میشه ؟!
بگذار خيال کنند در بينهايت دور به هم ميرسند +يک روزي بود که اسمش را ميشد گذاشت نقطهي شروع. یک روزی هم هست مثل امروز که لابد باید برگردي نگاه کني. آرشيوت را بخواني. خوشت بيايد که درازتر شدهاي به اندازهي دوازده ماه ...
يه «چيز»ايی هستن در زندگانی، که آدم دلش نمیخواد خودش برا خودش بخرتشون. يعنی انگار اينجوری همهی ارزش و تقدس اون چيزه از بين میره. معمولی میشه. هرجايی میشه. اينه که دلت میخواد يه آدم خاص، يه آدمی که لينکه به اون «چيز»ه، برات بخرتش، بهت هديه بدتش.
آن چند ثانيهی کوتاه.. +خداحافظيهايمان رو دوست دارم. وقتي يکي ازما بلند و مطمئن ميگويد، خداحافظ و ان يکي هم بلند و مطمئن جوابش را ميدهد. اما هيچکدام قطع نميکنيم. اندازهي چند ثانيه سکوت و باز يک خداحافظيِ ديگر اما اينبار آرام و نامطمئن که بعد از اين آخري هر دو با هم گوشي را ميگذاريم. اين سکوتِ چند ثانيهيي را دوست دارم. انگار که توي اين سکوتِ بين ِ دو خداحافظي- مطمئن و نامطمئن- حرفهاي گفته نشدهيي هست که پر از، بمان، پر از دلتنگي، پر از حرفايي که نميگويیم به هم يا قبلش گفته ايم اما توي اين سکوتِ قابل لمستر ميشوند...
هذيانهایم از تب نيست. سكوتم چرك كرده عزیز ِ دل! دلیل نمی خواهم برای این که تا بوق سگ به سقف اتاق که در تاریکی مثل یک چاله ی سیاه می شود نگاه کنم و هی توی ذهنم این فکرهای معیوب و ناقص رژه بروند… تنها چیزی که یادم می آید این است که امروز جمعه ست وجمعه ها مثل مار می خزند میان روزهای هفته و حوصله ام را مثل گردی ته نشین می کند. قصه ...هم قصههاي قديم!!! اصلن همه چیز آن روزها بوي ديگري داشت. از آن بوها كه هميشه ياد آدم ميماند ... پاييز كه ميشد، باد كه ميوزید، نفس آدم را پر ميكرد. از آنها كه در خواب هم ميشد فهميدش. از آنها كه هيچكس ديگري نداشت. سر كه ميگذاشتي روي شانهاش و صورت ات را فرو ميكردي در گودي گلوياش، فقط تو ميماندي و آن بوي هميشه. دلات پر ميشد از هواي آشنايش و ميتوانستي آرام گريه كني. آنقدر كه توي دلت چيزي باقي نماند. آنقدر كه بتواني تا بهار دوام بياوري.
می پرسد : مشکلت چیه دخترم، به زور ۷-6 سالی از من بزرگتر است، میگویم دکتر یا منو خیلی کم سن میکنین یا خودتونو خیلی پیر، سرفه اذیتم می کنه چند شبی هست خواب راحت ندارم. گلویم را نگاه می کند عفونت ندارد، گوشی سرد اش را میگذارد پشت قفسه سینه و ریه ها هم پاک هستند ظاهرا، فشارم را که میگیرد میپرسد مشروب ? سیگار؟ سرم را به معنی نه تکان می دهم، میگوید البته با این وضع سرفه ای که الان تو داری سیگار بکشی رفتی اون دنیا، با دقت به نمودار فشار نگاه میکند، ضربان قلبت هم زیاده، عصبی نشدی؟ استرس نداشتی؟ سرم را تکان می دهم یعنی که نه. ادالت کولد ، هر چهار ساعت دو عدد |
About![]()
خانه که نیستم Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
جـن و پــري
اميرحسين
علت بستن کامنتدونی! |