تبليغاتX
Lost Patch

Lost Patch

 

بعد رفتن‌ات در را ببند...

به  سایه ی عزیزم

زندگي گاهي مي‌شود شبيه همين خيابان خودمان.  يک‌وقت‌هايي از کلاس که بيرون مي‌آيي، سرت را مي‌اندازي پايين و همين‌جور آي‌پاد گوش‌کنان مي‌رسي تا خانه. يا يک‌وقت‌هايي تا چند کوچه پايين‌تر، تا کتابخانه. حوصله‌تر هم که داشته باشي، آن‌قدر مي‌روي تا برسي به پارک‌چه‌ي تهِ خيابان، با آن گوشه‌کنارهاي پس‌کوچه‌دارش، با آن درخت‌هاي سر به زير لب رودخانه.
زندگي يک‌وقت‌هايي اصلن همين خيابان است. طولاني و کش‌دار؛ تمامي ندارد. من را گذاشته اين طرف، تو را آن طرف ديگر. نه تو را ياد داده بيايي اين‌ور که منم، نه من را ياد داده بپرم از سر تمامِ بايد و نبايدهاش. حالا گيرم دست‌هاي‌مان گاهي به هم برسند بس‌که عرض‌ش کم است. اما چه فايده، طول‌ش هيچ‌وقت قرار نيست تمام شود که. آدم خسته‌ مي‌شود از اين‌همه ته‌نداري‌اش.
زندگي را که خيابان فرض کني، ديگر عبور آدمها برايت مساله نمي شود. مي پذيري که گاهي دور و برت ازدحام مي شود و مجال تنفس را از تو مي گيرد. گاهي هم دريغ از صداي پايي، هرچند ناآشنا، که از تنهايي ات بگذرد. زندگي را که خيابان فرض کني يعني پذيرفته اي که به بودن و نبودن، به نيامدن ها و نماندن هاي آدمهايت گير ندهي.زندگي را که خيابان فرض کني , يعني دانسته اي درست همان وقت که هر تکه از سنگفرشت زير شلاق رگبار ضربه مي خورد تنها مي ماني. که درست همان وقت که نيازمند شنيدن صداي آشناي پاي دوست هستي، خالي مي شوي. زندگي را که خيابان فرض کني , يعني فهميده اي که هيچ خياباني به خودش حق نمي دهد عابري را براي خود بخواهد...يعني آرام و شکيبا مي ايستي تا مگر رهگذري اراده کند از تو بگذرد...
ميدانم اين مدل خيابون فرض کردن روابط منفعلانه ست. مي دانم غم انگيزست که آدم نتواند به خودش جرات بدهد که بمانی.ولي وقتي مرزهاي روابط آدمهايت خيلي باتو فرق دارد هر چقدر هم که مثل من فکر کني يک جايي ميرسد که شک مي کني به همه چيز. به اينکه اصلا مفهوم تعامل هم توي رابطه ت وجود دارد؟ اصلا تو هم خواسته شدي؟ از ان بدتر وقتي هست که هي آدمهايت سعي ميکنن براي رابطه اسم تعريف کنن. که بعد هي بشنوي نه اينجا جاي تو نيست. بعد بخش غم انگيز داستان شروع ميشود. اعتماد به نفست را از دست مي دهي. خسته مي شوي. از نه شنيدن مي ترسي. بعد ترجيح مي دي که همان خيابان باشي که به عابرهايش دل نمي بندد. که عابرهايش هر وقت بخواهند مي ايند و ميروند و خيابان هم واقعيت" گذار "رو درک ميکند. به بودن آدمهايش گير نمي دهد  که گاهي خيابان تبديل ميشود به يک کوچه  ي دورافتاده ته شهر که گذر هيچ عابري به او نمي افتد.؟
داشتم فکر مي‌کردم يک روز قيچي را برداريم، يک تکه‌ي کوچک‌اش را ببُريم جايش چمن بکاريم. ازين چمن‌ها که اگر پا بگذاري روي‌شان، سوت هيچ‌کس درنمي‌آيد. از آن‌ها که فقط توي فيلم‌هاست، آن بهشت‌هاي کوچک بي‌سرصداي دونفره، که جاي هيچ‌کس را تنگ نمي‌کند، که به هيچ‌جاي زندگي برنمي‌خورد داشتن‌شان...

 

                                           .The game was over, the spice of his life

                                                                   Lost Patch

+خیانت قدم سوم عاشقی ست؟!

 


عصر بود و مردم همدیگر را چنان می ماچیدند انگار نه انگار که طرف ما قحطی ماچ آمد یا پست بی ناموسی :)

 امروز ساعت دو بعد از ظهر سوار یک تاکسی شدم ... مسیری که می خواستم بروم از مسیرهای بسیار پر ترافیک بود. خانم قوی و بزرگی ! سمت چپم نشسته بود و آقای هیزی سمت راستم بود ... وقتی بالاخره موفق شدم که به مرد دست راستی حالی کنم که علاقه ای ندارم پای چپش رو به پای راستم بزند و کمی آرام شده بودم ، خانم قوی سمت چپم تصمیم گرفت به فروغ جون زنگ بزند و شروع به شماره گرفتن با موبایلش کرد . بعد از دو ، سه بار شماره ی غلط گرفتن و هوارکشیدن توی ان گوشی کوچک! فهمید که شماره ای که می گیرد غلط است ... بنابراین با دست راستش شروع کرد به گشتن دنبال شماره تلفن توی کیفش به طوری که آرنجش دقیقا توی دهن من بود ! دو ، سه دقیقه ای گشت و شماره را پیدا نکرد و تصمیم گرفت که یک شماره ی دیگر را امتحان کند... ولی خوب یادش نبود و دوباره اشتباه گرفته بود ! دوباره دست کرد توی کیف کذاییش و همان پوزیشن آرنج در دهن بغلی ! رو برای پنج دقیقه اجرا کرد و درست همین وقت بود که راننده همراه با چند فحش آب نکشیده که مربوط به خانم ها می شد !ترمز زد و دهن من محکم خورد به آرنج خانومه ! و همینجا بود که خانم محترم با چنان غضبی به من نگاه کرد که من درد لثه هایم یادم رفت ! و بعد از چند ثانیه گیجی ناشی از ضربه یهو احساس کردم دلم می خواهد بااو دعوا کنم ، حتی در گوشش بزنم ! و خوب من اصلا از ان دسته آدمهایی نیستم که از دست موتور سوارها، راننده های وحشی تاکسی یا وانت مزداهای آبی یا حتی آدم های فضول و پرحرف عصبانی بشوم ... من عموما آدمی هستم کول ! و تا قبل از این لحظه اگر می گفت ببخشید ، کاملا با یه لبخند پت و پهن ! می گفتم خواهش می کنم که دستتان توی حلقم است ! اصلا حلق خودتان است ! ولی وقتی ان نگاه شرربار را به من کرد ! یهو عین تام (گربهه!) دیدم دارم قل قل می جوشم و قرمز می شوم ! برای خودم هم حتی این حس وحشیانه خیلی جدید بود ! ... خلاصه سرتان را درد نیاورم ! من نرسیده به مقصدم از تاکسی پیاده شدم ! و در عوض بین من و او کتک کاری اتفاق نیفتاد ! البته منطقی هم نبود ! چون حتی اگر به حس جدید گودزیلایی خودم بها می دادم کتک می خوردم !!! خلاصه پیاده شدم ومجدداتوی صف تاکسی ایستادم یک زوجی توی صف بودند جلوی من. به جرات می توانم بگویم کسی را دور و برشان نمی دیدند. خیلی خوب بود. همین طور که ایستاده بودند، آرام آرام خودشان را به هم می مالیدند. نه که دستی و شانه ای ها. کار به زانوها و پاها و گردن و ... کشیده بود توی صف. من اول یک کمی جا خوردم. آدمی هستم ندیده!! که معاشقه ی غریبه ها به صورت لایو خیلی کم دیده ام. بعد می دانید یک جوری بود کلن. هی با خودم می گفتم ای وای! نگیرنتون. چرا نمی ترسین شما. از دماغتون در نیاد. مغزم اول کشش نداشت برای حرکاتشان اصلن. بعد کم کم توانستم توجیه کنم. کم کم دیدم خب چه خوب واقعن. دمشان گرم اصلن. بعد از آن جا به بعد خیلی خوش گذشت. می دانید توجیه من ازشان تازه به وصال هم رسیده بود. یعنی دیدید آقای هدایت خان نوشتند که لب هاش انگار تازه از بوسه ی گرم فیلانی جدا شده بود اما انگار هنوز سیر نشده بود.دقیقن همان حالت. تشنه ی هم بودند. خیلی. بعد من مثل شتر! آرزو می کردم توی تاکسی این ها بنشینم بفهمم به هم چی می گویند. بعد آها! همین طور که توی صف بودیم یک ماشینی آمد. یک آهنگ دامبولی با صدای بلند پخش می کرد. یعنی من که رقص بلد نیستم چنان قرم گرفته بود که یک هو به این فکر افتاده بودم که الان اگر همه ی آدم های صف کمر همدیگر را بگیرند و از این مدل قرهای قطاری بدهند خیلی هم بیراه نیست. خیلی هم بخندیم شاید. آخر مگر می شد آدم دلش نخواهد برقصد با این لامصب. نشان به آن نشان که ترافیک هم بود. آقای دامبولی همان طور ایستاده بود و فکر کمر ما را نمی کرد که علی رغم خستگی فراوان قرها در خود نهفته داشت و لحظه به لحظه مهارش سخت تر می شد! پرت نشوم از ماجرا، تاکسی آمد و ما سه تا عقب نشستیم. همچین که آمدم خودم را پهلوشان جاساز کنم که هم صدا بشنوم هم تصویر داشته باشم، آقا کیفش را گذاشت میان من و خودش. نمی دانم واقعن چه فکری با خودش کرد. شاید می خواست آزاد باشد. نمی دانم. چون آخر من هیچ کار بدی نکرده بودم که بخواهد بینمان کیف بگذارد. حالا داشتم پهن میشدم از خنده به خاطر این حرکت که نمی دانید. ها این را هم بگویم که دختر از این زن های گوشتالوی شهوت انگیزی بود که کمی درشتند و (باز نمی دونم جمله رو چه جوری تموم کنم =)) ) بگذریم دردسرتان ندهم، تا خود خانه مان من هی سعی می کردم خودم را بهشان نزدیک کنم که بشنوم به هم چه می گویند. یعنی از خودم یک احمقی درست کرده بودم که نمی دانید و خوشمزه ش این جا بود که مطمئن شدم تازه به وصال هم رسیدند. نمی دانم بگویم از کجا این را فهمیدم. شاید از این جا که برای هم نو بودند و هی همه چیز را برای هم توضیح می دادند ولی آدمی که مدتی است به وصال رسیده، کد درست کرده برای همه چیز. اشاره ی سر و چشم گاهی برای طرفت کافی ست که بفهمد کی را می گویی... کدام حالت را. کی را. کجا را. بعد بهتان می گویم که نمی توانستند هم را ول کنند، اصلن نمی دانید چی می گویم ها. یعنی من شهوت به این خالصی ندیده بودم :)) ! یعنی هربار دختر جم می خورد به خودم می گفتم الان است که در یک حرکت ناگهانی بنشیند روی پای پسر و (برو آقا تجمع نکن. خانواده نشسته) خیلی خوش گذشت خلاصه. خودتان را در ماچ مردم شریک بدانید. بعله آقا. نخوردیم ماچ تاکسی دیدیم دست مردم. بعله.

+ مليکا.مهشيد.ستاره.ياسي.سايه.Aimable.سعيد .صادق.حامد .پژمان.امين .ساناز.آدمک.نگار.آبي آسمان.مرتضي.سينا.نازيلا ،يه دوست ونوشین عزیز ...دوسِتون دارم ممنون از کامنتای پرمهر و زیباتون:*

 

 

۱. لاستیک پنچر از یکشنبه ظهر مانده بود توی صندوق. با وحشت صبح رانده بودم تا دانشگاه که اگر یکی دیگرش ترکید این وسط دقیقن چه خاکی بر سرم کنم. خوشبختانه کار به خاک بر سر کردن و این ها نرسید. عصری کمی این ور و آن ور پرسیدم که کجا پنچری ش را بگیرم. البته پنچرم کرده بودند. یعنی دیدید می نویسند پارک=پنچری. همان شده بود. روی پل مردم پارک نکن خب. بعد کسی که آدرسم نداد. افتادم توی همین کوچه پس کوچه های که همیشه مسیرم است. یادم بود تعمیرگاه دیدم. یهو یکی را دیدم همچین سر نبش و خالی. ترمز کردم صد متر جلوتر دنده عقب رفتم آن جلو. یک مردی بود. یعنی می خواهم برایتان توصیف کنم. از این ها که موهای دستشان خیلی خیلی به طرز نکبت باری سیاه است. بعد یک تی شرت تنگ زرد و سیاه تنش کرده بود. از این هایی که بازوشان قد دور کمر من است. بعد شکم گنده. زنجیر کلفت زرد گردنش.

گفت: چی شده آبجی.
گفتم: لاستیکم فلان...
گفت: بیشین آبجی. حسام بپر ردیفش کن. (قشنگ همین ها را گفت ها)
خلاصه سه سوت لاستیک های ما را ردیف کرد و زاپاس را سرجاش گذاشت و تنظیم باد و این ها. تشکر کردم.
من بمیرم تو بمیری با من راه انداخته که: دیدمت! می شناسمت! مسیرت این جاست! می دونم همیشه از این جا رد می شی! دفعه ی اول باید مهمون باشی. کار میکانیکی داشتی بیار بگم بچه ها یه دستی بکشن بهش برات!
خلاصه پول نگرفت از ما. یعنی من. کارتش را هم داد. این طوریاست. بعد از آن دوست پسر تعمیرکارم :)دم دانشگاه  که الان بینمان فراغ افتاده، حالا یکی نو پیدا کردم. بعله. من این طور آدمی هستم.
 ۲.خواستم بگویم من یک دلیلی هم پیدا کردم برای این که ماشین مشدی ممدلی م کثیف هم باشد. من قشنگ هربار که سوار می شوم، می فهمم که مثلن امروز یکی از گربه هایم روی شیشه لیز خورده. بعد رد پنجول هایش  روی شیشه مانده. بعد تابلوست که سعی کرده به هر روش ممکن یک اصطکاکی ایجاد کند که لیز نخورد و دست آخر لیز خورده یا مثلن یک دلیل دیگرش چیزمیزهایی ست که بچه ها برایم روی شیشه می نویسند، می کشند و غیره. البته غافل گیری هایی هم بوده. مثلن وسط یک ترافیک درست و حسابی، توی آینه را نگاه کردم، دیدم روی شیشه ی پشت، عکس یکی از اعضا و جوارح آدمیزاد را کشیده اند و اسمش را هم جلویش نوشته اند. یعنی آن یکی اسمِ ناجور را و من در تمام خیابان ها با این تصویر تردد کرده ام. به هر حال حالت خنده داری ست دیگر. حالا شما بگو نیست. گیرم اولش تا یک جایی که بزنی کنار و پاک کنی هنر مردم را، حالت دگرگون داشته باشی اما به کرکر بعدش خب می ارزد دیگر.
۳. آخر سر هم خواستم راجع به 
یک آهنگی که عشقم است، بنویسم. یادم رفته بود چقدر عشقم است. یک قطعه ی ضربی ست مال آلبوم گل صدبرگ ناظری.
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
بعد من قشنگ یادم می آید که بچه که بودم، این را می شنیدم، همیشه آن جایی که نهنگ آب ها را می خورد برایم حیرت انگیز بود واقعن اصلن این صحنه چقدر چقدر چقدر سورئال است که یک نهنگی آب ها را بخورد و دریا هامون بشود. بعد من یادم است که بابا برایم تعریف می کرد که این شعر یعنی چی. بعد من کلمه هاش را نمی فهمیدم. فقط آن جاش را بلد بودم که چه دانم های بسیاری ست، لیکن من نمی دانم. یا ها ها ها ... بعد من عاشقم به این قطعه ها. یعنی می توانم صبح تا شب گوشش کنم یک ریز. یعنی خدا و پیغمبر است این قطعه. یعنی وا مصیبتا. یعنی آی منو رو برانکارد ببرید. خیــــــــلی خوب. خیلی خـــوب. بس کن ناظری. کشتیمان. آخر چقدر خوب است این. اه!


+میگم من چه همه ییهو از مینیمال نویسی (آوای بی هجا)  طومار نویسی شدم واسه خودم :))

میگم ۲:برای پست قبل ۴۳ کامنت خصوصی فرستونده بودین که چی شد بلاخره ؟! خدا رو شکر پروسه انتحاری ایشون با شکست مواجه شد تا بعد سر فرصت خودم خفه ش کنم >:-|

 

 

همین کارها را کردی که آخر هیچ قصه ای به خانه ات نرسیدی
کلاغ عاشق قصه های فراموش شده من!

-جانم!
+ سلام
- سلام، خوبی؟
+ مرسی خوبم! تو خوبی؟ چه خبرا؟
.
.
.
[خمیازه کشید!]
- خوابت میاد؟
+اوهوم!‌خیلــــــــــــــي
- می‌خوای بخوابی؟
+ می‌مونی تا خوابم ببره؟
- آره بیا بخواب.
[نگاهی به میز انداخت.؛ دستمال سفید، تیغ و یک لیوان آب]
+مرسی!
[لیوان آب را برداشت و کمی از آن سرکشید. برش گرداند سرِ جایش]
- پس چرا نمی‌خوابی؟
+ خب تشنمه!
[تیغ را برداشت و به طرف مچ دستش برد. نفس عمیق کشید]
+ فکر می‌کنی خدا اونایی که خودکشی می‌کنن می‌بخشه؟
- نمی‌دونم!‌ ولی فکر می‌کنم خیلی شاکی شه!
+ اوهوم! منم فکر می‌کنم خیلی شاکی شه.
[گوشی را گذاشت بین شانه و سرش و آرام گفت «منم بودم می‌شدم» دستمال را پهن کرد زیر دستش. تیغ را گذاشت رو مچش، نگاهش کرد. دستبندش را باز کرد و گذاشت بالای تخت. دوباره تیغ را روی مچش گذاشت و لبش را گاز گرفت. چشم‌هایش را بست. مژه‌هایش خیس شد و تمام تن‌اش از سوز آتش گرفت]
- خوابت برد؟
+ نه هنوز!
- بخواب دیگه!‌خوابت می‌پره‌ها!
[لبش را دوباره گاز گرفت! به دور و بر نگاه کرد]
+ تو خوبی؟
- آره!‌ شکر!
+ شب بخیر.
- شب توام بخیرعزیزم.
....
- کچل خیلی دوستت دارم. می‌دونستی؟
[لبخند زد و به مچ‌اش نگاه کرد و به دستمالی که حالا دیگر سفید نبود. قطره‌ای اشک از کنار‌ه‌ی چشم تا گوش لغزید]
+ تو خیلی ماهی!

.............................
میشینم کنار تختت...انگشتام رو می کشم روی دستت و ارزو میکنم هرچی جون و قدرت توی وجودم هست٬ بره توی ذره ذره وجودت...ولی تو خوابی... یه خواب تلخ و طولانی... صدای نفسات که سخت و عمیق می کشی توی گوشم می پیچه...صورتم رو میارم نزدیک تا حداقل حالا که حرف نمیزنی ... گرما و بوی نفست رو حس کنم...دستات رو فشار میدم ...جواب نمیدی...جواب نمیدی... دستم بین دستای سردت گم میشه...دلم تنگ میشه... تو هی تند و عمیق نفس می کشی...من بغضم قطره قطره از روی گونه ٬‌میچکه روی ملافه سفید.... تو ناله میکنی...چشمات رو  گاه و بیگاه باز میکنی...می بندی و هر دفعه یه امید گنگ می ریزه توی دلم که شاید بیدار شیم از این کابوس !باز صدات میکنم... صدات میکنم... اما سهم من از صدای تو هیچی نیست جز نفس های عمیق و ناله های گاه و بیگاه...  لبخند تلخم قاطی میشه با اشک شورم که خوبه حداقل نفس گرمت هنوز میشینه روی صورتم... می شینیم و یکی یکی اروزهات رو مرور میکنم.... مراسم عزا نمیخوای... هیچ اه و ناله و مذهب و دین نمیخوای.... می خوای اپرا باشه و یه جمع از ادمایی که نمی شناسنت تا خاطره هاشون رو ازت تعریف کنن! ...درد دیگه توی دلم جا نمیشه....داره از همه سلول هام میزنه بیرون...
چند ساعت بعد چشماتو وا میکنی درد توی صورتت موج می زنه. می بینمش...اما اروم لبخند می زنی...میخوای که کمکت کنم تا جابجا بشی...میگی دوست نداری که بقیه باشن...دستم رومیذارم پشت شونه ت تا کمکت کنم...دلم هری می ریزه از تماس انگشتام با پوستی که روی استخونت کشیده شده...می خندم...به زور می خندم...بهت میگم مهم نیست! منم که دستم شکسته بود چهار ماه استراحت مطلق بودم ٬ وضعم بهتر از این نبود ...میدونم حرف زدن خسته ات میکنه...تمرکز نداری...ازت میخوام چشماتو ببندی و فکر نکنی که من توی اتاق هستم٬  میشینم روی صندلی کنار تختت...صدای تک تک بوق دستگاههای کنار تختت و نفس هایی که به سختی می کشی و سرفه های مدام توی اتاق می پیچه نمی تونم نگاهم رو از روی صورتت بردارم...انگار که دلم به اندازه همه روزها تنگه چهره ت شده...میخوام نیگات کنم...بی وقفه...چشماتو باز میکنی...از من میخوای که یکی از اهنگای مورد علاقه ت رو بذارم...پاواروتی یا لوییس ارمسترانگ ؟!؟.....میگی بذار با پاواروتی شروع کنیم...نگات میکنم که چشماتو بستی و اروم اروم سرت رو روی بالش تکون میدی...اهنگ که تموم میشه ٬ برام ترجمه میکنی  جمله هایی رو که دوست داری....بهت میگم هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که ترجمه شعراش رو پیدا کنم...میخندی و میگی حتما این کار رو بکن...برام اروم و بی تمرکز از خاطراتمون میگی ....دلم تاپ تاپ میکنه...گوش میکنم...نگات میکنم...دلم میخواد داد بزنم دوستت دارم میگی توی این بیست و دو سال٬ دو برابر یک ادم بیست و دو ساله زندگی کردی و درد کشیدی...میگی انقدر تند و بی وقفه رفتم که یهو دنیا گفت بسه دیگه!... ته دلم یه اه گنده جا خوش میکنه و گلوم پر میشه از بغضی سفت و سنگین....میخندم میگم بسه کچل کمتر غر بزن و اشکام امون نمیده٬ گفتی گریه نکن !بخند همیشه بخند ...خنده هات قشنگه ! گفتم : یه نصیحت بکن به درد زندگیم بخوره ! گفتی بخند ! لبخند به درد زندگیت می خوره...نه انصاف نیست...انصاف نیست...انصاف نیست ...
من چه کنم با این همه حرف نگفته...با این همه "دوست دارمی" که مونده و خرجت نکردم تمومش رو....من چه کنم با این همه بغضی که روی دلم سنگینی می کنه... این لحظه هایی که دلم میخواد بگذرن و عقربه هایی که انگار دارن از کار میفتن !!! کند و بی ملاحظه میگذرن و من هیچ کاری از دستم بر نمیاد... نوبت میرسه به لوییس ارمسترانگ

~You're lucky to have me
...
I know! but I want more 'n more...I just found you!
~ What a wonderful world ...
It was a wonderful world for you... not sure how it was/is for me....I want you more

....
وقت ملاقات تموم میشه...باید بذارمت روی تخت بیمارستان و با یه لبخند گنده و مسخره برم!
میدونی گاهی واژه ها کوچیکن برای نوشتن ٬ دل به دل احساست نمیدن . نمیتونند فریاد بشن روی سر مخاطبت که این همه بی انصافی رو حواست هست ؟! ...نمیشه این جمله رو بلند نوشت تا مخاطبت بدونه بر تو چی گذشته ..چقدر فکر کرده ای..چقدر برای خودت هی بین حدس و یقین و تردید ٬ روزها رفته ای و اومدی و اخرش ...دلم میخواست بپرسم چرا؟!!!!..گاهی واژه ها کوتاهن برای نوشتن . زود به اخر میرسن و نمی تونن تخس باشن و پاهاشون رو روی زمین بکوبن و توی گوش مخاطب کش بیایند که نه!!!...این رسمش نیست ...من اونقدر ا هم که تو می بینی ٬‌سخت نیستم...می شکنم....باور کن می شکنم....

 +گفتی از یادِ تو میرم نه عزیزم مگه میشه ؟!

 

 

بگذار خيال کنند در بي‌نهايت دور به هم مي‌رسند
 دلخوشي ِدو خطِ‌ موازي، نهايت ندارد...

 

+يک روزي بود که اسمش را مي‌شد گذاشت نقطه‌ي شروع. یک روزی هم هست مثل امروز که لابد باید برگردي نگاه کني. آرشيوت را بخواني. خوشت بيايد که درازتر شده‌اي به اندازه‌ي دوازده ماه ...
امروز آخرين روز از اولين سال نفس کشيدن "لاست پچ "بود.



آهنگ ستاره دار



Download

 

يه «چيز»ايی هستن در زندگانی، که آدم دلش نمی‌خواد خودش برا خودش بخرتشون. يعنی انگار اين‌جوری همه‌ی ارزش و تقدس اون چيزه از بين می‌ره. معمولی می‌شه. هرجايی می‌شه. اينه که دلت می‌خواد يه آدم خاص، يه آدمی که لينک‌ه به اون «چيز»ه، برات بخرتش، بهت هديه بدتش.
خوب خيلی وقتا اين اتفاق ميفته، خيلی وقتا هم نه. مثلن اگه من خودم رفته بودم برا خودم شکلات يا کتاب مستطاب آشپزی يا گارفیلد و قورقوری رو یا اون کتاب يواشکی‌ه يا اون دفتر سياهه رو می‌خريدم، مزه داشتن ديگه؟ نداشتن که! رسمن می‌شدن يه سری موجودات معمولی.
خوب حالا يه وقتايی هم هست که اين اتفاق‌ه نميفته. در چنين اوقاتی آدم می‌تونه مثل يک گوسپند سرشو بندازه پايين و اس‌ام‌اس بزنه که «اممم.. می‌شه فلان چيزو بهم هديه بدی اون‌وقت؟؟»، و خوب طبيعتن طرف با دهانی باز و گشاده جواب بده که «خوبی تو؟ طوری شده؟!». خوب آدم شرمنده‌ش می‌شه به هر حال، اما ديگه کاريه که شده. اصلن به نظر من بعضی آدم‌ها هستن در زندگانی که می‌تونن يه هاپوی آقای پتی‌ول تحويل بگيرن، جاش يه جوليا رابرتز بدن بيرون يعنی تبديلت می‌کنن به يه لبخند عريض و طويل ازين سر تا اون سر بعد خوب طبيعتن من عاشق‌شونم ديگه

 

[iamspeechless.JPG] آپلود عکس
بعد من الان کلی تا شادمه یعد از يه عالم وقت غصه داری.ماچ ماچ هم :*

 

 

آن چند ثانيه‌ی کوتاه..
و اين تنها نياز تن نيست که عقيم می‌ماند !
چه‌قدر اين شعر اخوان مرا می‌ترساند..
«هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد!»

نمي دانم چرا اين روزها اين سلام و عليکها و پيام ها و نامه هاي الکترونيک اين همه روي اعصابم هستند. براي من معتاد به دنياي مجازي، براي مني که بيشترين اثر را از اين دنيا گرفته ام، براي مني که بزرگترين عشق زندگي ام هم از ميان همين دنياي مجازي پرت شد وسط واقعيت، اين حس بايد غريب باشد...اما اين روزها از هر پيام دلتنگي و احوالپرسي و اي کاش بودي ها در اين دنيا متنفرم...با هر تکنولوژي که بخواهد جاي دستخط عزيزانم را بگيرد، که بخواهد از شنيدن صدايشان محرومم کند، که بخواهد با شکلکي گولم بزند و ديدن ته چشمهايشان را از من بگيرد متنفرم... ميداني، وقتي آفلاينهایي که نوشته اي دلت برايم تنگ شده میخوانم دلم ميخواهد مشت بکوبم به اين مونتيور، دلم ميخواهد تمام خطوط اينترنت قطع شوند تا من صداي تو را بشنوم که دلتنگ مني!
دلم ميخواهدتمام شکلکهاي مسنجرهاي دنيا پاک بشوند تا من برق چشمهايت را، لرزش لبهايت را، رنجش و خنده هايت را از نزديک ببينم و حس کنم... تا من احساس را در صورتت ببينم و بفهمم نه از ميان جمله هايي که جز سوتفاهم ندارند. دلم ميخواهد نامه هاي تويي را که از من دورتري بخوانم و با اشک خيسشان کنم نه اينکه زل بزنم به اين صفحه ی لعنتي که کي نامه اي با اين فونتهاي لعنتي برسد و من باز نفهمم کجاي نامه دلتنگي دست تو را لرزانده و کجاي نامه از اشکهايت بنفش و چروکيده شده...

 

+خداحافظي‌هايمان رو دوست دارم. وقتي يکي‌ ازما بلند و مطمئن مي‌گويد، خداحافظ و ان يکي هم بلند و مطمئن جواب‌ش را مي‌دهد. اما هيچ‌کدام قطع نمي‌کنيم. اندازه‌ي چند ثانيه سکوت و باز يک خداحافظي‌ِ ديگر اما اين‌بار آرام و نامطمئن که بعد از اين آخري هر دو با هم گوشي را مي‌گذاريم. اين سکوتِ چند ثانيه‌يي را دوست دارم. انگار که توي اين سکوتِ بين ِ دو خداحافظي- مطمئن و نامطمئن- حرفهاي گفته نشده‌يي هست که پر از، بمان، پر از دل‌تنگي، پر از حرفايي که نمي‌گويیم به هم يا قبلش گفته ايم اما توي اين سکوتِ قابل لمس‌تر مي‌شوند...
گوشي رو ميگذارم و فکر مي‌کنم که چه خوب است که هنوزم خداحافظي‌هايمان رو دوست دارم و تو رو که لابه‌لاي سکوتم پررنگي...

 

 

هذيان‌هایم از تب نيست. سكوتم چرك كرده عزیز ِ دل!

دلیل نمی خواهم برای این که تا بوق سگ به سقف اتاق که در تاریکی مثل یک چاله ی سیاه می شود نگاه کنم و هی توی ذهنم این فکرهای معیوب و ناقص رژه بروند… تنها چیزی که یادم می آید این است که امروز جمعه ست وجمعه  ها مثل مار می خزند میان روزهای هفته و حوصله ام را مثل گردی ته نشین می کند.
میگویم دل آدم به چه چیزهای کوچکی خوش است !!! وقتی دل خوشی های کوچک گم می شوند آدم هی دور خودش می چرخد. مثل همان آقا شیره که هی دور خودش می گشت تا دمش را پیدا کند. همین که آدم گاهی یادش می رود قرص های دل خوشی اش را کجا گذاشته، همین که یادش می رود این همه عدد و رقم توی ذهنش به چه کوفتی می آیند، همین که می تواند با اراده ی گندش همه ی فاصله ها را مثل پتک بکوبد توی سرش و مثل ابله ها بخندد و بگوید اصلن درد نداشت…همین هاست که جمعه را زهرمار می کند. همین هاست که جمعه ها را هی می ریزم توی پاکت نامه و برایت پست می کنم!
.
یکی بود یکی نبود!
همان يك بالش را داشتيم. شب كه مي‌شد، من و جيرجيرك،‌ هر كجاي دنيا كه بوديم خودمان را مي‌رسانديم به آن بالش كوچك و كنار هم دراز مي‌كشيديم. همين‌طور كه كنار هم دراز كشيده بوديم، جيرجيرك شروع مي‌كرد آواز مي‌خواند، آواز كولياني را كه آن‌روز ديده بود.
ساري گلين آمان
ساري گلين آمان
ساري گلين...
 آن‌قدر مي‌خواند تا من خوابم مي‌برد و او تا صبح تماشایم مي‌كرد.
یک روز صبح که بيدار ‌شدم، جيرجيرک نبود...

قصه‌ ...هم قصه‌هاي قديم!!! اصلن همه چیز آن روزها بوي ديگري داشت. از آن بوها كه هميشه ياد آدم مي‌ماند ... پاييز كه مي‌شد، باد كه مي‌وزید، نفس آدم را پر مي‌كرد. از آن‌ها كه در خواب هم مي‌شد فهميدش. از آن‌ها كه هيچ‌كس ديگري نداشت. سر كه مي‌گذاشتي روي شانه‌اش و صورت ات را فرو مي‌كردي در گودي گلوي‌اش، فقط تو مي‌ماندي و آن بوي هميشه. دل‌ات پر مي‌شد از هواي آشنايش و مي‌توانستي آرام گريه كني. آن‌قدر كه توي دلت چيزي باقي نماند. آن‌قدر كه بتواني تا بهار دوام بياوري.
سر كه مي‌گذاشتم روي سينه‌ات، زمان بين ظهر تا عصر متوقف مي‌شد،‌ عقربه روي دوازده مي‌ماند و ديگر هيچ كس حرفي از انتهاي دنيا نمي‌زد، همه چيز همان جا بود، روي سينه‌ي تو تا لب‌هاي من. هنوز وقت اين حرف‌ها نيست. هنوز آبان نيامده، هنوز جاي پاي كلاغ‌ها روي برف شروع نشده، هنوز گنجشكي نمرده. با اين حال، آن بو هست...داشتم فكر مي‌كردم مبادا فصل سيب تمام شود و حوا بدون گناه بميرد. يادم افتاد كه سيب هميشه هست، حتا وقتي كلاغ كوچك من زير ميز بنشيند و حرفي از دل‌تنگي خواب‌هایش نزند، از برگ‌هايي كه لابه‌لاي كاغذ‌هاش ريخت و مشق آن سال‌ها را تكرار كرد: آن مرد در باران آمد... آن مرد با اسب آمد... آن مرد در باد رفت...من كه مي‌دانم. اين دل هرزه هر طور شده تا بهار مي‌ماند؛ مي‌لرزد و مي‌ماند. بهار كه برسد با بوي گودي گلوي تو، بيدار مي‌شود، تا قطارهاي بي موقع مي‌رود و بدون تو برمي‌گردد. بعد مي‌ترسد، بعد مي‌ترسد، بعد مي‌ترسد، از اين عقربه مي‌ترسد، و انگشت‌هایش روي پوست او مي‌ميرد.
باشد من كه حرفي ندارم.فقط اين دل نمي‌دانم چرا تمام نمي‌شود، چرا ساكت نمي‌شود... پاييز پاييز است و آبان بي موقع‌ترين زمان براي مهاجرت فنچ‌هاي كوچك و پير. من كه حرفي ندارم،‌ اما سردی دستهای تو که روي دست‌هاي من مي‌نشيند ،من مثل هميشه روي نيمكتي كه هيچ علامتي ندارد، جا مي‌مانم...


+ شهری که کلاغ نداشته باشد به هيچ دردی نمی‌خورد!

 

 


مثل تموم عالم، حال منم خرابه خرابه خرابه!

می پرسد : مشکلت چیه دخترم، به زور ۷-6 سالی از من بزرگتر است، میگویم دکتر یا منو خیلی کم سن میکنین یا خودتونو خیلی پیر، سرفه اذیتم می کنه چند شبی هست خواب راحت ندارم. گلویم را نگاه می کند عفونت ندارد، گوشی سرد اش را میگذارد پشت قفسه سینه و ریه ها هم پاک هستند ظاهرا، فشارم را که میگیرد میپرسد مشروب ? سیگار؟ سرم را به معنی نه تکان می دهم، میگوید البته با این وضع سرفه ای که الان تو داری سیگار بکشی رفتی اون دنیا، با دقت به نمودار فشار نگاه میکند، ضربان قلبت هم زیاده، عصبی نشدی؟ استرس نداشتی؟ سرم را تکان می دهم یعنی که نه.
برگه نسخه را میگذارد جلویش و میگوید: فرصت داری یه نیم ساعتی پیش ما بخوابی؟

سرش پایین است و چشم های گرد شده از تعجب من را نمیبیند. تا بیایم ذهن هنگ شده ام را ریست کنم و بفهمم منظورش از این جمله ای که گفت چی بوده می گوید یه سِرم برات می نویسم با دو سه تا آمپول میری تزریقات می خوابی برات میزنن که فشارت بیاد سر جاش، نیم ساعت هم دراز می کشی بعدش تا دوباره بیام فشارتو چک کنم.

ادالت کولد ، هر چهار ساعت دو عدد
آش مامان پز (از نوع تازه آشتی کرده ش ) کاسه کاسه تا برسه ته دیگ
آبمیوه با عسل ، چای با عسل ، شیر داغ با عسل و کلا غیر از خربزه ، هرچی دم دستتون اومد با عسل
خواب ، فراوون ، تا سر حد پیوستن روح به ملکوت ، ترجیحا با بلیت برگشت
انگیزه برای زندگی، شدید ، انتظار رسیدن یه دوست خیلی خیلی خیلی عزیز از خارجستان تا دو روز آینده
نوازش های مثبت ، سینی سینی ، قابلمه قابلمه ، از تکنولوژی دارش گرفته تا عصر حجریش ، از اسمس و تلفن تا دود و سوت و عیادت و کمپوت و شکلات
استراحت مطلق ، غیبت موجه ، برای تمام هفته و تمامی دروس عملی و غیر عملی
سرماخوردگی هم عالمیست برای خودش ، نسخه ی خوب باید پیچید
اما…اما… درد دوستان اگر بگذارد


+یه جکی بود که یک سری آدم از بس جک تکراری برای هم تعریف کرده بودن، روی جک‌ها شماره گذاشتن و می‌نشستن دور هم و هر کی یه شماره می‌گفت بعد همه هرهر می‌خندیدن.
وبلاگستان این شکلی شده :|

 

 

 

Us against the world


موقع حرف زدن به نظر آسون ميومد
اما پای عمل که می رسه، خيلی سخته
خيلی چيزا رو بايد تحمل کنی،
خيلی اتفاقا رو ، خيلی حرفها رو ،خیلی دردها رو، و خيلی وسوسه ها رو بايد از سر بگذرونی
تا بتونی بگی چله نشين تو شدم!

 


قبرمم اين شکلی باشه لطفن