پیرو پیام های دوستان
کسی حس ِ خوب ِ امن ِ پشت ِ پنجره ی مرا از من دزدیده است... آشنایی که بهتر بود غریبه بماند... موقتا آرشیو را از دسترس خارج کردم ، اگر باز انگیزه ای باقی ماند برای اینجا نوشتن علیرغم میلم کد شده و خصوصی خواهد بود ! کاش ،گاهی، محض اخذ یک فقره ژست روشنفکرانهی کول دهنپرکن هم که شده برای حریم خصوصی اطرافیانمان احترام قائل شویم. راه دوری نمیرود!
مرد ِمو بلند ِسیبیلوی ِ عزیز
هر چند ديگر نمی خواستم برايتان بنويسم . می خواستم فراموش شوید ، آخر بايد به مادر برسم ، همين طور به گربه ها و پرنده های کوچکی که راه را گم می کنند و چند روزی توی اتاقک زير شيروانی می مانند و بعد می روند ! این شب ها که هی جای برف باران می بارد و هی بند نمی آید و باد را که دیگر نگو چه بلایی سر بید مجنون ها آورده ! از آن ها که همه چیز را با خودش می برد و زنده گی آدم را به گند می کشد... خاطرات شما هم يکی يکی دارند گم می شوند ميان گل و لای اين شهر ابری و باران زده...
ولی آدم است دیگر گاهی دلش می گيرد . می فهمید که چه می گويم ؟ ... توی اين دنيا ، ميان اين همه آدم تنها يک نفر هست که آدم را می فهمد تنها يک نفر هست که مال آدم است . هر چند معمولا آدم ها اشتباهی همديگر را پيدا می کنند . بعدش هم با هم کنار می آيند که وانمود کنند همدیگر را می فهمند!
"نفس "چند روزيست که رفته . دکتر گفت ديگر منتظرش نباشم. من اما بيخودی صدای در را که می شنوم دلم می خواهد دختر کوچولوی من سرش را بکند توی آشپزخانه و مثل قديم ها داد و هوار راه بيندازد ! بعد سر به سر سیامک -گربهء همسايه- بگذارد و من هی سرش داد بزنم ! یکشنبه که سپردمش به کلینک، جیغ می زد.. مدام.. پشت سر هم.. من هم جیغ میزدم... بیصدا ...مدام.. پشت سر هم.. حالا سه روز گذشته و خانه دیگر برایم خانه نیست...بگذريم ...
پشت سر مرده، آب هم که بریزی ،به قانون هیچ خدایی برنمیگردد ...
مرد ِمو بلند ِسیبیلوی ِعزیز ،زمستان سختی ست .قاصدک اخوان را یک وقتی از بر بودم، زمستان را هم. و وقتی معلم ادبیاتِ همیشه پرت، با آن لحن یکنواخت میخواند که اخوان زمستان را وقتی سرود، که جو خفقان و اختناق حاکم بود و نویسندگان و شاعران و روشنفکران سر در گریبان افسردگی فرو برده بودند... من بیحوصله، زمزمه میکردم که چرا کوتاهش نمیکند، که اخوان را بلدیم، افسردگی را بلدیم، خفقان را بلدیم.
بلد نبودیم،بلد نبودم!
...
حالا، این روزها و شبها که بین این همه خبرهای بد و ترسآور، دنبال روزنه میگردم، که هنوز منتظرم، و خستهام از این انتظار، خستهام از این هنوز، خیال میکنم لبهی پرتگاهی هستم، و کسی روبهروی پیشانیم سلاحی گرفته، و به رویم لبخند زشتی میزند. و لابد گناه همهی این فیلمها و قصههاست که خوشباورم کردهاند، که منتظرم صدای شلیک تیری از دور، از جانب کسی که به یاریم آمده، بیاید، که زانوهای آنکه به من نشانه رفته، بلرزد، که از لحظه استفاده کنم و اسلحهاش را از چنگش دربیاورم، که قلبم از این تپش تند و پراضطراب رها شود کمی.
حالا، این روزها و شبهاست که من تازه میفهمم قاصدک هان چه خبر آوردی یعنی چه، گرد بام و بر من بیثمر میگردی یعنی چه، دست بردار از این در وطن خویش غریب، ابرهای عالم شب و روز، در دلم میگریند یعنی چه! میفهمم وقتی اخوان شانه بالا میاندازد که انتظار خبری نیست مرا، اما آخر طاقت نمیآورد و صداش میکند که قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای، راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
...
راستی گفته بودم که نمی توانم تنهايی گليمم را از آب بيرون بکشم ؟... نگفته بودم ؟ !
با احترام و محبت: آ9ا