تبليغاتX
lOsT PatCh

lOsT PatCh

 

يه «چيز»ايی هستن در زندگانی، که آدم دلش نمی‌خواد خودش برا خودش بخرتشون. يعنی انگار اين‌جوری همه‌ی ارزش و تقدس اون چيزه از بين می‌ره. معمولی می‌شه. هرجايی می‌شه. اينه که دلت می‌خواد يه آدم خاص، يه آدمی که لينک‌ه به اون «چيز»ه، برات بخرتش، بهت هديه بدتش.
خوب خيلی وقتا اين اتفاق ميفته، خيلی وقتا هم نه. مثلن اگه من خودم رفته بودم برا خودم شکلات يا کتاب مستطاب آشپزی يا گارفیلد و قورقوری رو یا اون کتاب يواشکی‌ه يا اون دفتر سياهه رو می‌خريدم، مزه داشتن ديگه؟ نداشتن که! رسمن می‌شدن يه سری موجودات معمولی.
خوب حالا يه وقتايی هم هست که اين اتفاق‌ه نميفته. در چنين اوقاتی آدم می‌تونه مثل يک گوسپند سرشو بندازه پايين و اس‌ام‌اس بزنه که «اممم.. می‌شه فلان چيزو بهم هديه بدی اون‌وقت؟؟»، و خوب طبيعتن طرف با دهانی باز و گشاده جواب بده که «خوبی تو؟ طوری شده؟!». خوب آدم شرمنده‌ش می‌شه به هر حال، اما ديگه کاريه که شده. اصلن به نظر من بعضی آدم‌ها هستن در زندگانی که می‌تونن يه هاپوی آقای پتی‌ول تحويل بگيرن، جاش يه جوليا رابرتز بدن بيرون يعنی تبديلت می‌کنن به يه لبخند عريض و طويل ازين سر تا اون سر بعد خوب طبيعتن من عاشق‌شونم ديگه

 

[iamspeechless.JPG] آپلود عکس
بعد من الان کلی تا شادمه یعد از يه عالم وقت غصه داری.ماچ ماچ هم :*

 

 

آن چند ثانيه‌ی کوتاه..
و اين تنها نياز تن نيست که عقيم می‌ماند !
چه‌قدر اين شعر اخوان مرا می‌ترساند..
«هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد!»

نمي دانم چرا اين روزها اين سلام و عليکها و پيام ها و نامه هاي الکترونيک اين همه روي اعصابم هستند. براي من معتاد به دنياي مجازي، براي مني که بيشترين اثر را از اين دنيا گرفته ام، براي مني که بزرگترين عشق زندگي ام هم از ميان همين دنياي مجازي پرت شد وسط واقعيت، اين حس بايد غريب باشد...اما اين روزها از هر پيام دلتنگي و احوالپرسي و اي کاش بودي ها در اين دنيا متنفرم...با هر تکنولوژي که بخواهد جاي دستخط عزيزانم را بگيرد، که بخواهد از شنيدن صدايشان محرومم کند، که بخواهد با شکلکي گولم بزند و ديدن ته چشمهايشان را از من بگيرد متنفرم... ميداني، وقتي آفلاينهایي که نوشته اي دلت برايم تنگ شده میخوانم دلم ميخواهد مشت بکوبم به اين مونتيور، دلم ميخواهد تمام خطوط اينترنت قطع شوند تا من صداي تو را بشنوم که دلتنگ مني!
دلم ميخواهدتمام شکلکهاي مسنجرهاي دنيا پاک بشوند تا من برق چشمهايت را، لرزش لبهايت را، رنجش و خنده هايت را از نزديک ببينم و حس کنم... تا من احساس را در صورتت ببينم و بفهمم نه از ميان جمله هايي که جز سوتفاهم ندارند. دلم ميخواهد نامه هاي تويي را که از من دورتري بخوانم و با اشک خيسشان کنم نه اينکه زل بزنم به اين صفحه ی لعنتي که کي نامه اي با اين فونتهاي لعنتي برسد و من باز نفهمم کجاي نامه دلتنگي دست تو را لرزانده و کجاي نامه از اشکهايت بنفش و چروکيده شده...

 

+خداحافظي‌هايمان رو دوست دارم. وقتي يکي‌ ازما بلند و مطمئن مي‌گويد، خداحافظ و ان يکي هم بلند و مطمئن جواب‌ش را مي‌دهد. اما هيچ‌کدام قطع نمي‌کنيم. اندازه‌ي چند ثانيه سکوت و باز يک خداحافظي‌ِ ديگر اما اين‌بار آرام و نامطمئن که بعد از اين آخري هر دو با هم گوشي را مي‌گذاريم. اين سکوتِ چند ثانيه‌يي را دوست دارم. انگار که توي اين سکوتِ بين ِ دو خداحافظي- مطمئن و نامطمئن- حرفهاي گفته نشده‌يي هست که پر از، بمان، پر از دل‌تنگي، پر از حرفايي که نمي‌گويیم به هم يا قبلش گفته ايم اما توي اين سکوتِ قابل لمس‌تر مي‌شوند...
گوشي رو ميگذارم و فکر مي‌کنم که چه خوب است که هنوزم خداحافظي‌هايمان رو دوست دارم و تو رو که لابه‌لاي سکوتم پررنگي...

 

 

هذيان‌هایم از تب نيست. سكوتم چرك كرده عزیز ِ دل!

دلیل نمی خواهم برای این که تا بوق سگ به سقف اتاق که در تاریکی مثل یک چاله ی سیاه می شود نگاه کنم و هی توی ذهنم این فکرهای معیوب و ناقص رژه بروند… تنها چیزی که یادم می آید این است که امروز جمعه ست وجمعه  ها مثل مار می خزند میان روزهای هفته و حوصله ام را مثل گردی ته نشین می کند.
میگویم دل آدم به چه چیزهای کوچکی خوش است !!! وقتی دل خوشی های کوچک گم می شوند آدم هی دور خودش می چرخد. مثل همان آقا شیره که هی دور خودش می گشت تا دمش را پیدا کند. همین که آدم گاهی یادش می رود قرص های دل خوشی اش را کجا گذاشته، همین که یادش می رود این همه عدد و رقم توی ذهنش به چه کوفتی می آیند، همین که می تواند با اراده ی گندش همه ی فاصله ها را مثل پتک بکوبد توی سرش و مثل ابله ها بخندد و بگوید اصلن درد نداشت…همین هاست که جمعه را زهرمار می کند. همین هاست که جمعه ها را هی می ریزم توی پاکت نامه و برایت پست می کنم!
.
یکی بود یکی نبود!
همان يك بالش را داشتيم. شب كه مي‌شد، من و جيرجيرك،‌ هر كجاي دنيا كه بوديم خودمان را مي‌رسانديم به آن بالش كوچك و كنار هم دراز مي‌كشيديم. همين‌طور كه كنار هم دراز كشيده بوديم، جيرجيرك شروع مي‌كرد آواز مي‌خواند، آواز كولياني را كه آن‌روز ديده بود.
ساري گلين آمان
ساري گلين آمان
ساري گلين...
 آن‌قدر مي‌خواند تا من خوابم مي‌برد و او تا صبح تماشایم مي‌كرد.
یک روز صبح که بيدار ‌شدم، جيرجيرک نبود...

قصه‌ ...هم قصه‌هاي قديم!!! اصلن همه چیز آن روزها بوي ديگري داشت. از آن بوها كه هميشه ياد آدم مي‌ماند ... پاييز كه مي‌شد، باد كه مي‌وزید، نفس آدم را پر مي‌كرد. از آن‌ها كه در خواب هم مي‌شد فهميدش. از آن‌ها كه هيچ‌كس ديگري نداشت. سر كه مي‌گذاشتي روي شانه‌اش و صورت ات را فرو مي‌كردي در گودي گلوي‌اش، فقط تو مي‌ماندي و آن بوي هميشه. دل‌ات پر مي‌شد از هواي آشنايش و مي‌توانستي آرام گريه كني. آن‌قدر كه توي دلت چيزي باقي نماند. آن‌قدر كه بتواني تا بهار دوام بياوري.
سر كه مي‌گذاشتم روي سينه‌ات، زمان بين ظهر تا عصر متوقف مي‌شد،‌ عقربه روي دوازده مي‌ماند و ديگر هيچ كس حرفي از انتهاي دنيا نمي‌زد، همه چيز همان جا بود، روي سينه‌ي تو تا لب‌هاي من. هنوز وقت اين حرف‌ها نيست. هنوز آبان نيامده، هنوز جاي پاي كلاغ‌ها روي برف شروع نشده، هنوز گنجشكي نمرده. با اين حال، آن بو هست...داشتم فكر مي‌كردم مبادا فصل سيب تمام شود و حوا بدون گناه بميرد. يادم افتاد كه سيب هميشه هست، حتا وقتي كلاغ كوچك من زير ميز بنشيند و حرفي از دل‌تنگي خواب‌هایش نزند، از برگ‌هايي كه لابه‌لاي كاغذ‌هاش ريخت و مشق آن سال‌ها را تكرار كرد: آن مرد در باران آمد... آن مرد با اسب آمد... آن مرد در باد رفت...من كه مي‌دانم. اين دل هرزه هر طور شده تا بهار مي‌ماند؛ مي‌لرزد و مي‌ماند. بهار كه برسد با بوي گودي گلوي تو، بيدار مي‌شود، تا قطارهاي بي موقع مي‌رود و بدون تو برمي‌گردد. بعد مي‌ترسد، بعد مي‌ترسد، بعد مي‌ترسد، از اين عقربه مي‌ترسد، و انگشت‌هایش روي پوست او مي‌ميرد.
باشد من كه حرفي ندارم.فقط اين دل نمي‌دانم چرا تمام نمي‌شود، چرا ساكت نمي‌شود... پاييز پاييز است و آبان بي موقع‌ترين زمان براي مهاجرت فنچ‌هاي كوچك و پير. من كه حرفي ندارم،‌ اما سردی دستهای تو که روي دست‌هاي من مي‌نشيند ،من مثل هميشه روي نيمكتي كه هيچ علامتي ندارد، جا مي‌مانم...


+ شهری که کلاغ نداشته باشد به هيچ دردی نمی‌خورد!

 

 


مثل تموم عالم، حال منم خرابه خرابه خرابه!

می پرسد : مشکلت چیه دخترم، به زور ۷-6 سالی از من بزرگتر است، میگویم دکتر یا منو خیلی کم سن میکنین یا خودتونو خیلی پیر، سرفه اذیتم می کنه چند شبی هست خواب راحت ندارم. گلویم را نگاه می کند عفونت ندارد، گوشی سرد اش را میگذارد پشت قفسه سینه و ریه ها هم پاک هستند ظاهرا، فشارم را که میگیرد میپرسد مشروب ? سیگار؟ سرم را به معنی نه تکان می دهم، میگوید البته با این وضع سرفه ای که الان تو داری سیگار بکشی رفتی اون دنیا، با دقت به نمودار فشار نگاه میکند، ضربان قلبت هم زیاده، عصبی نشدی؟ استرس نداشتی؟ سرم را تکان می دهم یعنی که نه.
برگه نسخه را میگذارد جلویش و میگوید: فرصت داری یه نیم ساعتی پیش ما بخوابی؟

سرش پایین است و چشم های گرد شده از تعجب من را نمیبیند. تا بیایم ذهن هنگ شده ام را ریست کنم و بفهمم منظورش از این جمله ای که گفت چی بوده می گوید یه سِرم برات می نویسم با دو سه تا آمپول میری تزریقات می خوابی برات میزنن که فشارت بیاد سر جاش، نیم ساعت هم دراز می کشی بعدش تا دوباره بیام فشارتو چک کنم.

ادالت کولد ، هر چهار ساعت دو عدد
آش مامان پز (از نوع تازه آشتی کرده ش ) کاسه کاسه تا برسه ته دیگ
آبمیوه با عسل ، چای با عسل ، شیر داغ با عسل و کلا غیر از خربزه ، هرچی دم دستتون اومد با عسل
خواب ، فراوون ، تا سر حد پیوستن روح به ملکوت ، ترجیحا با بلیت برگشت
انگیزه برای زندگی، شدید ، انتظار رسیدن یه دوست خیلی خیلی خیلی عزیز از خارجستان تا دو روز آینده
نوازش های مثبت ، سینی سینی ، قابلمه قابلمه ، از تکنولوژی دارش گرفته تا عصر حجریش ، از اسمس و تلفن تا دود و سوت و عیادت و کمپوت و شکلات
استراحت مطلق ، غیبت موجه ، برای تمام هفته و تمامی دروس عملی و غیر عملی
سرماخوردگی هم عالمیست برای خودش ، نسخه ی خوب باید پیچید
اما…اما… درد دوستان اگر بگذارد


+یه جکی بود که یک سری آدم از بس جک تکراری برای هم تعریف کرده بودن، روی جک‌ها شماره گذاشتن و می‌نشستن دور هم و هر کی یه شماره می‌گفت بعد همه هرهر می‌خندیدن.
وبلاگستان این شکلی شده :|

 

 

 

Us against the world


موقع حرف زدن به نظر آسون ميومد
اما پای عمل که می رسه، خيلی سخته
خيلی چيزا رو بايد تحمل کنی،
خيلی اتفاقا رو ، خيلی حرفها رو ،خیلی دردها رو، و خيلی وسوسه ها رو بايد از سر بگذرونی
تا بتونی بگی چله نشين تو شدم!

 


قبرمم اين شکلی باشه لطفن

 

 

 

گذشت روزگاری که صدای طبل ِ وحشی می دادم
من ِ عروسک ديگر کوک نمی شوم!...!

چیزهایی هست که من به شما نمی‌گویم آقا. مثلا صبح که همدیگر را می‌بینیم، نمی‌گویم که به‌نظرم صبح دلگیری است یا نمی‌گویم که دیشب افتضاح و هزارپاره خوابیده‌ام یا نمی‌گویم که هربار نامجو می‌خواند «نماز شام غریبان...» گریه می‌کنم یا نمی‌گویم که صبح‌ها دوست دارم زیر دوش مسواک بزنم یا نمی‌گویم که عاشق آن صحنه‌ی آبی‌ام که ژولی قندش را می‌زند توی فنجان و منتظر می‌ماند تا آهسته‌آهسته قهوه تمام قند را بگیرد. من فقط لبخند می‌زنم و چیزی می‌گویم که شما هم لبخند بزنید و می‌روم توی اتاقم. بعدتر هم که می‌آیید توی اتاق که ماگ چای به‌دست، گپ صبح‌گاهی سیاسی/اجتماعی‌ بزنیم، حواسم هست که بخندم و حرف‌های جالب بزنم و شکلاتی را که دوست دارید بگذارم روی میز، اما یادم هم هست که شما یک غریبه‌اید. شما هم یادتان باشد که یک غریبه‌اید و چیزهایی هست که به شما نمی‌گویم آقا.مثل همین که دیروز همان‌جا روی چمن‌ها، کنار آن درخت بزرگه نشستم و یک دل سیر گریه کردم. گفتم خجالت ندارد که، گاهی گریه می‌شود راه نفس آدمی‌زاد، نفس بکش دختر، نفس بکش. اشک‌هایم تندتند می‌ریختند روی صورتم، روی دست‌هایم، روی زانوهایم که جمع‌شان کرده‌ بودم توی بغلم و عین خیالم هم نبود.
‌وقت‌هایی هست که آدم تعارف را با خودش و با کائنات کنار می‌گذارد. حالا این‌ که چطور و چرا بماند. اما یک‌باره انگار چراغی روشن شده و تو دیده‌ای که کجا ایستاده‌ای، دوروبرت را دیده‌ای، خالی و پر بودنش را دیده‌ای. این‌جور وقت‌ها دیگر انکار و شانه‌ خالی کردن و زیرآبی رفتن دردی را دوا نمی‌کند. دیده‌ای دیگر.
بعد گاهی نمی‌دانی با سنگینی چیزی که دیده‌ای چه‌کار کنی. هی می‌گویی این را کجای دلم بگذارم آخر؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم لعنتی؟
این‌جوری است که یک روز، می‌نشینی روی چمن‌ها، کنار آن درخت بزرگه و یک دل سیر گریه می‌کنی.. 

 

 

 

زهرا همکلاسی سال های دورم بود، انقدر دور که دقیقا یادم نمی آید کی. تپل بود و سرخ وسفید. چادری بود، پدرش شغل عجیبی داشت، حلوا پز بود. اولین و آخرین آدمی بود در زندگی من که چنین شغلی داشت. نمی دانم روی چه حسابی به مامان گفته بودم مادر زهرا مرده و با عمه شان زندگی می کنند. نمی دانم ذهن خلاقی داشتم یا فقط دخترک دروغگویی بودم که دنبال جلب توجه بود، چه داستان‌های سوزناکی برای مامان تعریف می کردم. بعدها مامان که فهمید مامان زهرا زنده و سرحال است فکر کرد زهرا به من دروغ گفته من هم واقعیت را نگفتم، آدم فکر کند به بچه‌اش دروغ گفته اند بهتر از این است که بفهمد بچه‌اش به خودش دروغ می‌گوید. من به زهرا هم دروغ می گفتم، نمی دانم ذهن خلاقی داشتم یا فقط دروغگوی کوچکی بودم که می خواست دوستش داشته باشند. به زهرا می گفتم که من با یک موجود فضایی دوستم، اسمش میکائیل است و هرکاری من بگویم می کند. چه داستانهای ترسناکی تعریف می‌کردم برایش. همان موقع‌ها بود که کتاب دزیره را خواندم، چند وقت بعدش هم جنگ و صلح. هیچ نفهمیدم ازشان. فکر می کردم یک روز انقدر بزرگ می‌شوم که از دزیره چیزی یادم نمی آید و دوباره می خوانمش. هنوز آنقدر بزرگ نشده ام از دزیره چیزهایی یادم هست، آلاچیقشان، اینکه ژان باتیست زشت بود. جنگ و صلح را هزاربار دیگر خواندم، نه از اول تا آخر مثل هشت ، نه سالگیم. از وسط بازش می کردم و انقدر می خواندم که دوبار ه عاشق آندره بشوم. این روزها عاشق هیچ کس نمی شوم، ذهن خلاقی ندارم، انگار یک مه غلیظ روی همه چیز را گرفته باشد، خاطره ای پرت می شود از مه بیرون ، نصفه و نیمه دوباره کشیده می شود عقب. بی خیالم این روزها، سال بلوا می خوانم و های های گریه می کنم... یک دکمه ی پازی داشت این زنده گی به گمانم چند وقتی ست از کار افتاده!!!
تا یادم نرفته از ایشی کازو که به شدت بعید می دانم اسمش را درست نوشته باشم به خاطر نوشتن کتاب تسلی ناپذیر متنفرم >:-s
کتاب های یوسا را یک جور دیگر دوست دارم، انگار که خودم توی این کشورهای آمریکای جنوبی زندگی کرده باشم، از گرما کلافه شده باشم، این عشق ورزیدن های وحشیانه شان را تجربه کرده باشم، از حکومت های عجیب و غریبشان متنفرشده باشم
بولگاکف عزیزم متاسفم من یوسا را بیشتر از تو دوست دارم
ناباکوف، هانریش بل شما هم خیلی خوبید به خدا ،ولی خب چه کنم یوسا یک چیز دیگر است :ی


 

باز هم نق زدن های یک آدم واقعی یا بستن کامنتدونی !

ببینید من می خواهم بی مقدمه یه مسئله نق وارانه رو اینجا بنویسم و بعد برم.

قرار بود اين جا، اين وبلاگ، يه دريچه باشه برای حرف های ناگفته. برای حرفايی که نمی تونستم يا نمی خواستم بگم. برای نوشتن سفيدی هايی که نخونده بودی. برای نوشتن ناگفته هايی که جلو آدم بزرگا نمی شد گفت، چون با معيارهای خودشون قضاوت می کردن. 
بعد تر یکی از روی بستنی بابارحيم پيدام کرد. استاد از روی دهن لقی همکلاسی . اون يکی آقاهه از خاطرات چمدونی ... اون خانوم کوچيکه هم لابد از علاقه ی من به جک و جونور! اين روزا يه تيله ی جديد هم اين جا رو می خونه. حتا ديگه تو هم می دونی. و شايد خيلی آشناهای ديگه که نمی شناسمشون ميان اين جا و قصه های روزهای بی خورشيد منو می خونن يه مدت دوست نداشتم اين رو. دلم نمی خواست تو اين يه وجب جا هم مجبور باشم خودمو سانسور کنم. اما کم کم عادت کردم. نه به سانسور، نه. به اين که خودم باشم و موقع نوشتن به کسانی که من رو بر اساس نوشته هام قضاوت می کنن فکر نکنم.
راستش اصلا خوشايند نيست که تصادفا بری سراغ کامپيوتر يکی از آدمای فاميل و تمام صفحات وبلاگت رو save شده ببينی. اما خوب فکر می کنم لابد اونم می دونه مخفی موندن اين جا چقدر برام مهمه، واسه همين تا حالا به روم نياورده. کاش هيچ وقتم نياره.
درسته که تو اين دوره، ديگه چيزی به نام حريم شخصی معنا نداره. اونم زمانی که تو با دست خودت دکمه ی پابليش رو می زنی. اما يه جورايی دلم می خواد اونايی که اينجان و می دونن من چی می گم، اونايی که خودشون می دونن مخاطب اين نوشته ن، بذارن همه چی شخصی باقی بمونه. قصه ها رو وارد بازی آدم بزرگا نکنن. بالاخره هر کسی می تونه يه افسانه ی شخصی داشته باشه، نمی تونه؟
خواننده جان!
منی که می خوونی یه آدم واقعی هم هستم! یعنی یک سری نوشته نیستم. من هم مثل تمام آدم های واقعی، زندگی خسته کننده ی خودم رو دارم. صبح ها بیدار می شم ! میرم. میآم. درس می خوونم. زندگی می کنم. نق می زنم. شام می خورم.! گند دماغم. توی صف بانک منتظر می مونم.'گاهی عصبانیم. خسته ام. گیجم. خودخواهم. وجود دارم خلاصه!
امـــــا
این من یک میسیز هاید هم داره که گاهی میآد این جا قصه سر هم می کنه. قصه از همه چیز. از همـــــــــه چیز و همه جا. برمی داره ملوییت های روز را سوا می کنه، شماره می زنه. برمی داره غمزدگی هاش رو توو قالب سوم شخص مفرد می نویسه. ...بعد یک سری آدم هایی که در زندگی واقعی من هستن به دلیل یک اشتباه استراتژیک من که آدرس این جا را یک جایی گذاشته بودم، دارند می آیند من رو می خوونن. من پنهان نمی کنم که دوست داشتم بعضی آدم های واقعی من، من را بخوونن بدون آن که بهشان رودررو بگم من یک همچین پستویی دارم ولی خوب بین اونها کسایی هم اومدن این جا که من نمی فهمم چرا اومدن! .(پسرعمو جان سلام! دخترخاله ف جان خوبی؟ من گفتم سلامی کرده باشم! این بالایی ها به شما مربوط نیست ها! این که شما زنگ زدی گفتی سرماخوردگی م خوب شد یا نه ربطی به این نق ها نداره و این فقط یه حسن تصادفه ! من خیلی هم خوشحالم که این جایید. گفتم که بدونید! ولی خدایی بعضی پست ها رو بالاش می نویسم ورود پسرعمو -مرد مو بلند سیبیلو- و هرگونه داداش و عمه و خاله ی آدم مطلقا ممنوع! موافقین!؟ این جا من دارم چشمک می زنم تا موافقتتون رو جلب کنم! متین و سحر رو ببوسید برای من)
خواننده جان که در زندگی واقعی من رو می شناسی اما کم!این که شما این جا جزییات زندگی من رو میخوونی واون قدر نشانه چیده شده که بتوونی با خوانش معنا دارت (!) مصداق نشانه هام رو پیدا کنی- مهم نیست حتی که داری این کار رو می کنی- ، این قدر خنگ نباش که بیایی از من جزییاتی رو که نمی فهمی بپرسی. مگر من رو کردم به شما و گفتم بیا بنشین می خوام درددل کنم؟کجای زندگی واقعیمون همچین صحنه ای از من دیدید که خیالتون برداشته که من مایلم با شما حرفی بزنم بیش از سلامی که با هم داریم. من می فهمم که آدم وقتی هر روز نوشته های یه کسی رو می خوونه خودش رو با اون صمیمی احساس می کنه. بله من هم یادداشت های آشناهام رو خوندم و بیشتر شناختمشون. حتی یادداشت های غریبه ای رو خوندم و از شدت همذات پنداری خفه شدم یا دلم خواسته برم بهش بگم غصه نخوره یا هاها چقدر خنده دار بوده فلان موقعیتش یا هر چی. اما نرفتم بپرسم بالاخره فلان قضیه چی شد؟! به کجا رسید؟ کی چه می شه!؟ می دونی؟ رابطه من با شما همونیه که بود. دوری و آشنایی (حتی دوستی هم نه) پس بدونین که نه این که من حتی نخوام، من نمی تونم با شما یهو از رابطه معمولی ای که داریم پرت شم توو مرحله ی صمیمیت چون شما اومدین اینجا و با کمک نوشته های من و حدس و گمان های خودتون به نتایج گهرباری دست پیدا کرده اید درباره زندگیم! و ...
چیز دیگه ی که هست اینه که اگر من این جا نوشتم که غمزده م لابد آدمی رو نداشتم اون لحظه که برم بهش بگم فلانی من غمزده هستم و دارم می میرم از غمزدگی! بیا من رو از دلتنگی درآر. لابد می دونستم همون موقع که شما وجود دارین و می تونم به شما مراجعه کنم تا منو غیر غمزده کنید اما چی؟ مراجعه نکردم. پس می فهمیم که نمی خواستم با شما حرفی بزنم. حالا اگر اومدید این جا رو خوندین فکر نکنین رسالتی بر دوشتونه که بیایید من را از این وضع دربیآرید. چون نمی تونید. چون شما توو حوزه صمیمیت من نیستید. درنهایت این که من نمی خواهم برم یک وبلاگ ناشناخته درست کنم و به اسم چه می دونم مثلا کلم پیچ پست بنویسم. می دونم که همین حالا هم سانسورچی خوبی شدم از سختی قضاوتی که آدم رو می کنین... بعد می‌دونی، آدما نبايد خودشون مجبور کنن به توضيح دادن. توضيح‌دادنِ چيزی که ذاتن توضيح-پذير نيست، يکی از سخت‌ترين کارای دنياست. خيلی چيزا رو نمی‌شه از زمان و شرايط‌شون منفک کرد، نمی‌شه جدا توضيح‌شون داد بعد از گذشت این همه وقت در این وبلاگستان دوستای زیادی پیدا کردم. کسایی که گاهی تشویقم کردن، و گاهی نقص هام رو گفتن، و باعث شدن حتی اگر نوشته هام اونقدرا بهتر نشد، خودم سعی کنم آدم بهتری بشوم... اما چند وقتِ که صفحه ی نظرات تایید نشده ی وبلاگ من، بهره ی کوچکی از مهربونی و ادب داره.
من هم ادمم. –به قول بعضی کامنت گذارها و به درست- من هم دخترم. هر انسانی، هر دختری از شنیدن یه حرفایی بی نهایت می رنجه. هر کس که می خواد باشه. و لطفاً باز پیش خودتون از دموکرات نبودنم نگید. شنیدن حرفی که اساس منطقی نداره،  و فقط نوعی تفریح کردن با احساسات دیگرانه ربطی به دموکرات بودن نداره. همه ی اونهایی که امیدوار بودند با لغات و افکار زشتشون باعث واکنش من بشن بدونن که موفق شدن. کاملن درسته! من هم گاهی ضعیفم و می رنجم و از بی انصافی شنیدن گریه م می گیره. خوش به حال شمایی که قدرتتون در تایپ کردن چند حرف زشته، اون هم پشت مانیتورهاتون، بی نام و بی نشون. حرف هایی که اگه یه نفربه خواهرتون بگه، غرور و غیرت مردونتون!!! نمیذاره شبا چشم روی هم بذارید.
 تا نمیدونم کی در این وبلاگ کامنتدونی نخواهیم داشت. این دختر مغرور و بد اخلاق و خودشیفته دیگر هم رنگ جماعت بودن رو نمی خواد. طاقت نداره به اسم حق دیگران، دائم ناحق بشنوه. متاسفم که به قیمت بدیِ عده ی کمی، باید جلوی آزادیِ این همه نظر دلسوزانه و منتقد و مهربون رو بگیره و در را به روی اونها هم ببنده.  اما همیشه برای دل خودش و کسایی که "لاست پچ" رو دوست دارن خواهد نوشت.  ساعت ها با خووندن وبلاگ های دیگران لذت خواهد برد و خودش دونه به دونه سراغ کسانی که به چشم رفیق نوشته هاش رو خووندن خواهد رفت*!! 

پ.ن:من نمی‌فهمم ازين‌ور هی می‌گي اين مهملات چيه تو وبلاگت می‌نويسی و فهيمه رحيمی و اينا
بعد ازين‌ورتر هنوز آب پست قبلیم خشک نشده ميل و آف‌لاين که آپ جديدت کو!!
آره با شخص شمام، لينک نمی‌دم که ضايع نشی :|

 

 

برای خاطر ِ جوجه ی گوربان !
 

درد کشیدن از تماشای درد کشیدن سهل تر است...از این بنده ی گنگ هیچ چیز بعید نیست از خدای بالا سر نیز نیست. در نهایت قلبم آرزویی است که با خدا در میان گذاشته ام. اگر اجابت کرد، می آیم و می گویم... خدای ما، خیلی خداست... ! اما اگر اجابت نکرد... بدانید این خداست که می خواهد به فرشتگانش بگوید: بنده ی من، خیلی بنده است... آنوقت من دهان  را بسته نگاه می دارم به تندیس بندگی

 هیچگاه به خیالم نمی رسید که با تمام جانم بگویم «التماس» ِ دعا...

+ عکس۱ ...عکس ۲.. .عکس3