|
يه «چيز»ايی هستن در زندگانی، که آدم دلش نمیخواد خودش برا خودش بخرتشون. يعنی انگار اينجوری همهی ارزش و تقدس اون چيزه از بين میره. معمولی میشه. هرجايی میشه. اينه که دلت میخواد يه آدم خاص، يه آدمی که لينکه به اون «چيز»ه، برات بخرتش، بهت هديه بدتش.
آن چند ثانيهی کوتاه.. +خداحافظيهايمان رو دوست دارم. وقتي يکي ازما بلند و مطمئن ميگويد، خداحافظ و ان يکي هم بلند و مطمئن جوابش را ميدهد. اما هيچکدام قطع نميکنيم. اندازهي چند ثانيه سکوت و باز يک خداحافظيِ ديگر اما اينبار آرام و نامطمئن که بعد از اين آخري هر دو با هم گوشي را ميگذاريم. اين سکوتِ چند ثانيهيي را دوست دارم. انگار که توي اين سکوتِ بين ِ دو خداحافظي- مطمئن و نامطمئن- حرفهاي گفته نشدهيي هست که پر از، بمان، پر از دلتنگي، پر از حرفايي که نميگويیم به هم يا قبلش گفته ايم اما توي اين سکوتِ قابل لمستر ميشوند...
هذيانهایم از تب نيست. سكوتم چرك كرده عزیز ِ دل! دلیل نمی خواهم برای این که تا بوق سگ به سقف اتاق که در تاریکی مثل یک چاله ی سیاه می شود نگاه کنم و هی توی ذهنم این فکرهای معیوب و ناقص رژه بروند… تنها چیزی که یادم می آید این است که امروز جمعه ست وجمعه ها مثل مار می خزند میان روزهای هفته و حوصله ام را مثل گردی ته نشین می کند. قصه ...هم قصههاي قديم!!! اصلن همه چیز آن روزها بوي ديگري داشت. از آن بوها كه هميشه ياد آدم ميماند ... پاييز كه ميشد، باد كه ميوزید، نفس آدم را پر ميكرد. از آنها كه در خواب هم ميشد فهميدش. از آنها كه هيچكس ديگري نداشت. سر كه ميگذاشتي روي شانهاش و صورت ات را فرو ميكردي در گودي گلوياش، فقط تو ميماندي و آن بوي هميشه. دلات پر ميشد از هواي آشنايش و ميتوانستي آرام گريه كني. آنقدر كه توي دلت چيزي باقي نماند. آنقدر كه بتواني تا بهار دوام بياوري.
می پرسد : مشکلت چیه دخترم، به زور ۷-6 سالی از من بزرگتر است، میگویم دکتر یا منو خیلی کم سن میکنین یا خودتونو خیلی پیر، سرفه اذیتم می کنه چند شبی هست خواب راحت ندارم. گلویم را نگاه می کند عفونت ندارد، گوشی سرد اش را میگذارد پشت قفسه سینه و ریه ها هم پاک هستند ظاهرا، فشارم را که میگیرد میپرسد مشروب ? سیگار؟ سرم را به معنی نه تکان می دهم، میگوید البته با این وضع سرفه ای که الان تو داری سیگار بکشی رفتی اون دنیا، با دقت به نمودار فشار نگاه میکند، ضربان قلبت هم زیاده، عصبی نشدی؟ استرس نداشتی؟ سرم را تکان می دهم یعنی که نه. ادالت کولد ، هر چهار ساعت دو عدد
Us against the world
گذشت روزگاری که صدای طبل ِ وحشی می دادم چیزهایی هست که من به شما نمیگویم آقا. مثلا صبح که همدیگر را میبینیم، نمیگویم که بهنظرم صبح دلگیری است یا نمیگویم که دیشب افتضاح و هزارپاره خوابیدهام یا نمیگویم که هربار نامجو میخواند «نماز شام غریبان...» گریه میکنم یا نمیگویم که صبحها دوست دارم زیر دوش مسواک بزنم یا نمیگویم که عاشق آن صحنهی آبیام که ژولی قندش را میزند توی فنجان و منتظر میماند تا آهستهآهسته قهوه تمام قند را بگیرد. من فقط لبخند میزنم و چیزی میگویم که شما هم لبخند بزنید و میروم توی اتاقم. بعدتر هم که میآیید توی اتاق که ماگ چای بهدست، گپ صبحگاهی سیاسی/اجتماعی بزنیم، حواسم هست که بخندم و حرفهای جالب بزنم و شکلاتی را که دوست دارید بگذارم روی میز، اما یادم هم هست که شما یک غریبهاید. شما هم یادتان باشد که یک غریبهاید و چیزهایی هست که به شما نمیگویم آقا.مثل همین که دیروز همانجا روی چمنها، کنار آن درخت بزرگه نشستم و یک دل سیر گریه کردم. گفتم خجالت ندارد که، گاهی گریه میشود راه نفس آدمیزاد، نفس بکش دختر، نفس بکش. اشکهایم تندتند میریختند روی صورتم، روی دستهایم، روی زانوهایم که جمعشان کرده بودم توی بغلم و عین خیالم هم نبود.
زهرا همکلاسی سال های دورم بود، انقدر دور که دقیقا یادم نمی آید کی. تپل بود و سرخ وسفید. چادری بود، پدرش شغل عجیبی داشت، حلوا پز بود. اولین و آخرین آدمی بود در زندگی من که چنین شغلی داشت. نمی دانم روی چه حسابی به مامان گفته بودم مادر زهرا مرده و با عمه شان زندگی می کنند. نمی دانم ذهن خلاقی داشتم یا فقط دخترک دروغگویی بودم که دنبال جلب توجه بود، چه داستانهای سوزناکی برای مامان تعریف می کردم. بعدها مامان که فهمید مامان زهرا زنده و سرحال است فکر کرد زهرا به من دروغ گفته من هم واقعیت را نگفتم، آدم فکر کند به بچهاش دروغ گفته اند بهتر از این است که بفهمد بچهاش به خودش دروغ میگوید. من به زهرا هم دروغ می گفتم، نمی دانم ذهن خلاقی داشتم یا فقط دروغگوی کوچکی بودم که می خواست دوستش داشته باشند. به زهرا می گفتم که من با یک موجود فضایی دوستم، اسمش میکائیل است و هرکاری من بگویم می کند. چه داستانهای ترسناکی تعریف میکردم برایش. همان موقعها بود که کتاب دزیره را خواندم، چند وقت بعدش هم جنگ و صلح. هیچ نفهمیدم ازشان. فکر می کردم یک روز انقدر بزرگ میشوم که از دزیره چیزی یادم نمی آید و دوباره می خوانمش. هنوز آنقدر بزرگ نشده ام از دزیره چیزهایی یادم هست، آلاچیقشان، اینکه ژان باتیست زشت بود. جنگ و صلح را هزاربار دیگر خواندم، نه از اول تا آخر مثل هشت ، نه سالگیم. از وسط بازش می کردم و انقدر می خواندم که دوبار ه عاشق آندره بشوم. این روزها عاشق هیچ کس نمی شوم، ذهن خلاقی ندارم، انگار یک مه غلیظ روی همه چیز را گرفته باشد، خاطره ای پرت می شود از مه بیرون ، نصفه و نیمه دوباره کشیده می شود عقب. بی خیالم این روزها، سال بلوا می خوانم و های های گریه می کنم... یک دکمه ی پازی داشت این زنده گی به گمانم چند وقتی ست از کار افتاده!!!
باز هم نق زدن های یک آدم واقعی یا بستن کامنتدونی ! ببینید من می خواهم بی مقدمه یه مسئله نق وارانه رو اینجا بنویسم و بعد برم. قرار بود اين جا، اين وبلاگ، يه دريچه باشه برای حرف های ناگفته. برای حرفايی که نمی تونستم يا نمی خواستم بگم. برای نوشتن سفيدی هايی که نخونده بودی. برای نوشتن ناگفته هايی که جلو آدم بزرگا نمی شد گفت، چون با معيارهای خودشون قضاوت می کردن. پ.ن:من نمیفهمم ازينور هی میگي اين مهملات چيه تو وبلاگت مینويسی و فهيمه رحيمی و اينا
درد کشیدن از تماشای درد کشیدن سهل تر است...از این بنده ی گنگ هیچ چیز بعید نیست از خدای بالا سر نیز نیست. در نهایت قلبم آرزویی است که با خدا در میان گذاشته ام. اگر اجابت کرد، می آیم و می گویم... خدای ما، خیلی خداست... ! اما اگر اجابت نکرد... بدانید این خداست که می خواهد به فرشتگانش بگوید: بنده ی من، خیلی بنده است... آنوقت من دهان را بسته نگاه می دارم به تندیس بندگی هیچگاه به خیالم نمی رسید که با تمام جانم بگویم «التماس» ِ دعا... |
About![]()
خانه که نیستم Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
جـن و پــري
امیرحسین
علت بستن کامنتدونی!
|