داييِ امام سین است، همه صدایش مي‌كنند «آقا سید». ۸۳ سال زنده گي كرده اما پربركت! سه زن گرفته كه آخری‌اش دو سال پيش مُرد. از هركدام هم يك دوجين بچه دارد كه تکثیر شده‌اند در نواحيِ دور و نزديك؛ انقدر كه تو گویی همه ايران سراي اوست! حالا هم ظاهرن برای چهارمی دورخیز کرده، چرا که همسر مرحوم اولش روحش در آرامش نیست و هرشب به خوابش میآید و دل نگران تنهایی آقا سید است، منتها آلزايمر امانش را بريده. چند وقت پیش که همراه امام سین به دیدنش رفتیم گفت:«خوش اومدي زینب خانوم» با لبخندي نيم‌خورده گفتم:«ممنونم آقاسید» پسرش نشسته بود کنارمان. با صداي بلند خواست حالیاش كند كه من زینب خانوم نیستم. پيرمرد نگرفت. گفت: «حسن چطوره؟ از من میشنُفی دست‌شو بند كن تو همون سلموني باباش، يه لقمه بخوريد دور همی» جابه‌جا شدم كنار پشتي. درآمد: «بزرگ شدن بچه‌هات؟ حمیرا مي‌ره مدرسه؟» پسرش آرام گفت: «با نوه‌عموم اشتباه گرفته شما رو» سر تكان دادم و لبخندی زدم كه عيب ندارد و به جايي برنمي‌خورد اگر حمیرا برود مدرسه. گفتم: «بله. امسال فرستاديم‌ش مدرسه»‌ گفت: «ماشالا، ماشالا... چايي‌ت سرد شد. بفرما» نگاه كردم ديدم دندان مصنوعي‌اش را گذاشته كنار نعلبكي،‌ برِ استكان. گفتم:«شما چي كار مي‌كني آقاسید؟» گفت:«ای خانووم، تنهایی بد دردیه...احمد آقا مرد خوبيه. قدرشو بدون. درد پا داره هنوز يا...» پسرش مستأصل بود از سوالاتي كه نمي‌دانستم و بايد جواب مي‌دادم. من اما دل داده بودم به قصه ی زنده گي‌ خیالی ام. گفتم: «نه. فرستادن از آلمان آمپول بيارن واسه زانوش» و ديدم كه مي‌زند روي پاهایش. گفت: «حیفِ تو! اگه همون شوهر اول رو نگه مي‌داشتي، الان سپید بخت بودی بچه هات هم اينطوري آلاخون والاخون نمي‌شدند» و يك پايش را به‌زحمت جمع كرد. سرم را انداختم پايين خفت كشيدم براي شوهر اولي كه طلاقم داد. پسرش خواست حرف را عوض كند كه آقا سید مجالش نداد و گفت خوشش نمي‌آيد پشت سرم حرف بزند و جلو رويم بگويد بهتر است. بعد اما دلداري‌ام داد كه  چه میشود کرد لابد پیشانی نوشتام همین بوده، در عوض با احمد آقا خوب تا كرده‌ام و شوهرداري بلد شده‌ام!... این روزها که پیرمرد حال مساعدی ندارد، بیشتر میروم دیدنش. هربار مرا به يك اسم صدا مي‌زند و هربار پرسوناژ جدیدی به من محول می‌شود که از شانس خوبم هیچکدامشان آدم حسابی نیستند! يك‌بار اما بين حرف‌ها صحبت كشيد به من. پرسید از آن رفیقتان که یک دوجین گربه داشت چه خبر؟ مكث كردم. گفتم خیلی وقت است ازش بیخبرم...


Labels: آدم های نوشتنی


توی شرایط خیلی بی ربطی یادم افتاد که مدت هاست اینجا چیزی ننوشته ام. آدمها وقتی نمی نویسند عمومن حالشان خوب است. یک سری گیر و گورهایی هم هست، هِی. اما به یُمن حافظ و نوید یوسف اش غم نمی خورم...
گاهی باید فاصله گرفت. فاصله گرفت و با یک دوربین، از یک مسافت منطقی، دوباره همه‌چیز را تماشا کرد. تماس دائمی با منبعِ درد، آدم را به یک مازوخیستِ خوش‌حال تبدیل می‌کند. گاهی لازم است آن مفصلِ مشترک را ببُری، قطع‌ش کنی با بی‌رحمی تمام، رنج و خون‌ریزی‌ش را تحمل کنی، ریسک عفونت‌ش را بپذیری حتا، به‌جای این‌که انتخاب کنی یک عمر در شرایط استیبل و گارانتی شده به هم‌نشینی مسالمت‌آمیزِ بیمارگونه‌ت ادامه بدی...  آدمهای کتبی اینجور وقت ها بُریدن را از نوشتن آغاز می کنند...

به گمانم آقای کیشلوفسکی بود، که بعد از ساختن «قرمز» خودش را بازنشسته کرده بود از فیلم‌سازی و گفته بود که حالا دیگر دلم می‌خواهد بروم در یک خانه‌ی پرتی روی یک مبل راحتی بشینم و آن‌قدر کتاب بخوانم و سیگار بکشم تا بمیرم. به گمانم آن‌قدر خوش‌بخت بود که همین کار را هم کرد...