Love actually را دوست داشتم، فقط برای صحنه ای که پسرک آن طور از خانه می زند بیرون و هی می رود و از نیمه راه برمی گردد و دستش را می کند توی جیب اش و در می آورد و دوباره می رود و بر می گردد و Dido می خواند:

I wont go
I won't sleep
I can't breathe
Until youre resting here with me
I won't leave
I can't hide
I don’t want to call my friends
They might wake me from this dream
Risk forgetting all that’s been

امام سین ( یک امام جدید است شما نمی شناسیدش ) بالاخره صدایش در آمد و گفت" همین یک آهنگ را توی کامپیوتر داری ؟" من نگفتم که این به تلافی هورت کشیدن تو... این به تلافی آنکه صدای چای خوردنت مثل فرو رفتن آب در سینک ظرفشویی می ماند... این به تلافی آنکه هر وقت لیوان چایی را دستت می بینم ابرهای همه عالم در دلم می گرید... لبخند زدم و گذاشتم برای بار n م بخواند.


آی آقای جوانی که، درست و حسابی ندیدم‌ات، گمان کنم بیست‌و هفت، هشت ساله بودی،جمعه بیست و پنجم ِبهمن ِنود و سه ،حوالی غروب، از خیابان سعدی می‌رفتی سمت علم الهدی، کیف کوله‌ی سیاه بزرگی انداخته بودی، پلیور سبز تیره تن‌ات بود و بلندبلند آواز می‌خواندی.کاش این‌جا را می خواندی یا یک‌جوری، از یک راهی، می رسید به دستت این چند خط که بدانی آن‌ دختری که پالتوی مشکی پوشیده بود و شال مشکی سرش بود، دستش دو تا پاکت‌کاغذی بزرگ بود، و هی دست می‌برد شالش را صاف می‌کرد، کیفش را روی شانه اش جابه‌جا می‌کرد و هی بغض ش را قورت می‌داد، صدایت را شنیده بود، که چـــه‌قدر خوب می‌خوانی، از آن آوازهای هاهاهاها دار، شبیه آوازهای شجریان ِ دلشدگان.
کاش فهمیده باشی که حواسش به تو بود، که هر جا آدم‌های پیاده رو زیاد می‌شدند دیگر نمی‌خواندی، که حتی یک‌دوباری دست از چهچهه برداشتی و چند کلمه خواندی که او هر چه کرد نفهمید کلمه‌هات چه بودند، بس که شلوغ بود خیابان لعنتی.
کاش دیده باشی قدم‌هایش را که کند و کوتاه می‌شدند تا تو سلانه و دست توی جیب برسی ، که یک‌جاهایی هم‌قدم‌ت شد اصلن تا بهتر بشنود، که هر جا جلو می‌افتاد، توی ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کرد بلکه چهره‌ات را ببیند و ندید.
کاش دیده باشی که به سر خیابان که رسید، بی که برگردد نگاه کند، فهمیده بود که دور شده‌ای، که دیگر نمی‌خوانی. کاش می دانستی که دلش چه‌قدر گرفت از خودش، که رویش نشد برگردد به‌ تو بگوید پسرجان، چه معجزه‌ای هستی توی این خیابان‌های سرد و دل‌تنگ.
کاش می خواندی این‌جا را، کاش باز هم توی خیابان، آن‌جور رسا و رها بخوانی، کاش بدانی سرآخر یکی پیدا می‌شود برگردد نگاهت کند، ذوق‌کرده و هم‌دست و شیطنت‌بار٬ بگوید دمت گرم پسر جان ،
چه خوب می‌خوانی...

 


Labels: آدم های نوشتنی

Just pull my trigger darling


آدم ها یک جایی تمام می شوند! حتا اگر خودشان نفهمند! اصلن باید حواست باشد یک روزی، شبی، بی وقتی خودت آدم ها را برای خودت تمام کنی، درست وقتی که رنگِ رخسارشان، کلماتشان خبر می دهد که آن لحظه ی محتومِ لعنتی با تمام سنگینی بی خاصیتش وقتش رسیده. یک تفنگ بگیری دستت، با بیرحمی تیری در مغز ِ خاطره ات شلیک کنی، تمام چیزهایی که دوست داری و نداری همه را توی دلت به رگبار ببندی، آنوقت نفسِ راحتی از سرِ دلتنگی ابدی بکشی و با خودت بگویی تمام شد، خلاص.


+ به آرزوهایت برس. نمیر. حالا حالاها نمیر. همین کافیست بدانم یک جایی هستی گیرم دیر و دور.


Labels: ناک اوت