سوت بلبلی میزند و موقع تی کشیدن قِر میدهد. دم میگیرد: "این چشم چپه؟ کی میگه چپه؟ مرگ من چپه؟ کی میگه چپه؟ جون من چپه؟ کی میگه چپه؟" و بلندبلند میخندد. رقاص کاباره بوده بعد از انقلاب زندهگیاش بههم ریخته. سرایدار یک ساختمان شده تا اینکه آنجا را خراب میکنند تا برج بسازند. کسی را نداشته. شبها میخوابیده توی نانوایی. بعد هم که دیگر جایی نبوده، زیر پل و دست آخر هم سامانکده. همینقدر اکشن و هارد؛ همینقدر کیمیاییوار!
از من خوشش نمیآید. همان جلسه اول که گفتم لطفن توی بخش ماسک بزنید، صدایش آمد که "جووووون". وکمی آرامتر چند لیچار حواله من و کرونا کرد فهمیدم عیشام تا اطلاع ثانوی تکمیل است. زنگ زدم به رئیس مربوطه که جان مادرت بروم/برود یک شیفت دیگر. گفت راه ندارد ترجیحن قید پروتکلهای بهداشتی را زدم
…
دوستم نداشت. من داشتم. بیآنکه که بخواهد من را برده بود به روزهای شیرین کودکی. به صفحههای نکیسای بانو، به فیلمهای ویاچاسی که سریع جلو میرفت تا ما "صحنهها" را نبینیم.
#آدم_نوشتنی