حالا دیگر از خیلی ها سالخورده ترم. از خیلی بازیگرها در اولین فیلمی که درخشیدند، از خیلی نویسنده ها بعد از نوشتن اولین کتابشان که تحسین شد، از خیلی روان شناس ها، نقاش ها، موزیسین ها، شاعرها، در اوج. مامان همیشه می گفت باید کاری کنید که تا سی سالگی به هرچیز که می خواهید رسیده باشید، چون بعدش دیگر فایده ندارد. این روز ها به سی و پنج رضایت داده! من؟ رسیده ام به... راستش دیگر مهم نیست که به جای خاصی هم نرسیدم. نه که مثل مامان فکر کنم بعدش فایده دارد یا نه، فقط دیگر برایم مهم نیست. یک جور مهم نیست ِ آب از سرگذشته و وارسته مثلن. دیروز نشسته بودیم توی کافه رو به روی هم. گفتم وقتی می فهمم پیر شدم، که یکی بخواهد من را که توی خیابان دیده، برای دیگری تعریف کند و بگوید «یه زنه» و نگوید «یه دختره». بعدش نشستیم خندهخنده با هم، هرکس را که رد میشد با «یه زنه» و «یه دختره» سبک سنگین کردیم...
+ برای من همیشه تجمیع ِ ناشدنی رفاقت و نجابت بودهای و واژه هایت، خنکای مرهم بودهاند روی شعلهی زخمی.ممنونم پسر جان.