گمانم بالاخره بعد از مدتها، بلکه سالها، رسیده ام حوالی جایی که باید باشم، حالا که همه چیز را سپرده ام به محکمه عدالت کارما و خودم در دورترین نقطه ممکن ایستاده ام حال خوبی دارم. خیالت راحت شود یا ناراحت، دیگر اهلی نیستم! اعتراف می کنم مدتی با تصور گل و بلبلی که بهم داده بودی خدایی میکردی در دلم. یک اتفاق خالهزنک اما همه چیز را بر باد داد. بعدتر از ديدن آن خدای هزار رنگِ پوشالی چندشم شد، از ديدن پشت پرده ی آدم های وقیح ِ آن بازی، از شنیدن هذیان هاشان که سرو ته اش به ناکامی وصل می شد. از اين که همه چيز با يک تلنگر چه آسان می تواند حقیر و تهوع آور شود! سخت بود شکستن بتی که ساخته بودم اما میارزید به این حال ِخوش، به پوزخندی که این روزها بعد از شنیدن نامت می زنم٬ به همه آن عاشقانه های فیک و نچسب. حالا بسان تماشاگری در سايه ايستاده ام و از دورترین فاصله ی ممکن به آخرین تقلای تان برای بُردن نگاه می کنم، ايمانی هست که همچنان وادارم می کند به سکوت تا روزی از همين روزها که نمايش تمام شود و پرده ها فرو افتد... چه می شود کرد زنده گی ست دیگر! گاهی بی آنکه بخواهی دعوت می شوی به تماشای ِ یک خیمه شب بازی مذبوحانه! اما پیش خودمان بماند، هنوز هم دلم برای تنهایی و بلاهت ِعروسکِ نقش اول آن نمایش میسوزد!
+ شاید اگر بنویسم " تو" ی مخاطب خاص ِنوشته های این قاب همیشه نقل ِ یک نفر نیست و شماره به شماره، میان سالهای زنده گی من سرگردان است، دیگر کمتر پیش بیاید که کسی به هوای دخترک آرام و رمانتیک ِ روز های دور و قهرمان قصه اش بیاید اینجا و اینگونه غافلگیر شود!