One hundred years of solitude

نشسته ام توی اتوبوس کنار پنجره، تنها، نه یک تنهای ِغمگین، یک تنهای معمولی، تنهای خوب حتا، تنهای خوشبخت (داریم؟!) گوشم به تلق و تولوق مسافران، کتاب ِ«صد سال تنهایی» مارکز را می خوانم. چرایش را نمی دانم اما همان چند خط اول ِکتاب پرتم می کند به گذشته. آن روز ها که از خیابان های تهران شکست خورده بودم و از عشق شکست خورده بودم و روزهای بدی بود. در من یک غمی ریشه دوانده بود، یک جور عمیقی که دیگر نمی فهمیدمش. ناخواسته زنده گی اش می کردم! بعدتر فکر می کنم چه شد دق نکردم! یعنی هر جور حساب می کنم می بینم آدمی که آن همه غم را تنهایی به دوش می کشید، حقش بود کمرش خم شود و دولا دولا راه برود. راه نرود حتا. سینه خیز میرداماد را بپیچد توی شریعتی! همیشه در آستانهء اشک بودم. ولم می کردی می توانستم بنشینم کنار جدول خیابان گریه نکنم، عر بزنم. یک روز که آنقدر بد بودم به محض اینکه از اتاقم امدم بیرون، نرسیده به آسانسور اشک هایم سرازیر شد. یعنی توی هتل فکر کرده بودم بروم زودتر توی ماشین برای خودم روضهء ابالفضل بخوانم، گریه کنم. اما نرسیدم به ماشین. دم در آسانسور اشک هایم جوشید. که خوب نبود. چون آسانسور آینه داشت به چه بزرگی. تازه فهمیدم وقت اشک ریختن چه زشت می شوم گریه اصلن به من نمی آمد و این بار رمانتیک داستانم که نه پایانم را کم می کرد! بهر حال به اشک ریختنم ادامه دادم، شدید تر. چون تنها و غمگین بودم و چون وقت اشک ریختن این همه زشت می شدم که حقم نبود. توی ماشین همینجور داشتم فین فین می کردم که آقای راننده آینهء جلوی ماشین را تنظیم کرد روی صورتم و دیدم پووف! کی به این شی قرمز متورم روی صورت من می گوید دماغ؟! دیگر یک قطره اشک هم نریختم. باری! روزهای بدی بود. یا عر می زدم یا در آستانهء عر زدن بودم. یکی نبود بگوید زهر مار. نمی دانم چرا دیگران به عاشقانه های تخیلی آدم گوش می دهند جای این که بزنند توی دهن آدم و بگویند زهر مار؟! بگذریم، می خواستم بگویم «صد سال تنهایی» این طوری شروع شد...


Labels: کتاب, صد سال تنهایی, مارکز, ترجمه بهمن فرزانه