می نشیند کنارم. اعتراف می‌کنم بودنش این روزها ملغمه‌ی نامتناسبی است از خوشی و حسرت. تنها کسی است که می شود وقت بی حوصلگی هم حوصله اش را داشت، چون بلد است به سکوت آدم احترام بگذارد همیشه می شود تحملش کرد مگر وقت هایی مثلِ ِامروز که زیادی غمگین است، آخر غمش بدجوری سنگین است. آن قدر که با دود سیگار هم بالا نمی رود! می دود لابه لای موهایم، می نشیند روی فنجان های چای ِمان و مجبور می شوی بنوشی اش، آنوقت تلخی اش ساعتها می ماند زیر زبانت...

وقت رفتنش آرام ترم، هر چند حوصله ام سر جایش نیامده ، اما تلخی قبل را ندارم دیگر ، حالا می توانم آسوده تر تحمل کنم میهمانی کذایی و پر حرفی و خنده های بلند آدم هارا. می توانم سرم را بگذارم روی میز، با نوک پاهایم روی زمین دایره های بی سر انجام بکشم و فکر کنم مهاجرت چه ترسناک است. و فکر کنم چرا دست بر نمی دارند این ها از نواختن، هی دنگ دنگ دنگ و فکر کنم چقدر دلم نوشتن نمی خواهد!