گفته بودم از پل استر خوشم می‌آید؟ بیشتر به خاطر اینکه آدم‌های قصه هایش یک جاهایی سرشان را می‌اندازند پایین و می‌روند. یکهو بی خیال همه زنده گیشان می‌شوند و اصلا پشت‌سرشان را نگاه نمی‌کنند یا نگاه هم می‌کنند اما دیگر برایشان مهم نیست. من عوضش فقط پشت‌سرم را نگاه می‌کنم. چسبیده‌ام به آدم‌ها و رابطه‌های پوسیده. از این‌ها که روزی هزار بار به خودت تشر میزنی که بس است تمامش کن لطفن. تمامش می‌کنم؟ خیر . من خدای بخشیدن آدم‌ها و فرصت‌های هزارباره دادن بهشان هستم،هر وقت که با کسی رابطه‌ام را تمام کرده ام، شبش را با گریه و زاری گذراندم .صبح که می‌شود یک حس مقاومت ناپذیری دارم ، تمام مدت جلوی خودم را می گیرم که به طرف اس ام اس نزنم بگویم "صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودم دیشب خدانگهدار" -یک چنین درک مزخرفی از طنز دارم - آدم رفتن نیستم من.می‌گویم خداحافظ و نمی‌روم، دل نمی‌کنم. اما همیشه ته دلم دارم به آدم های شجاع توی کتاب‌ها حسودی می‌کنم، ته دلم آرزو می‌کنم که همان موقع بروم و پشت‌سرم را هم نگاه نکنم . این روزها دارم روی خودم کار می کنم . باید حافظه بلند مدت تری داشته باشم برای بدی آدم ها . باید رفتن را یاد بگیرم .حرکتم کند است، بطئی است. برداشتن آجرهای باور ِکج و کوله‌ای که این همه سال با سیمان سفت و سخت عاطفه و حماقت به هم چسبیده‌اند، آسان نیست. اما به هر جان کندنی هم که شده دارم آجرها را برمی‌دارم که دوباره بسازمش، این بار شاید کم غلط تر ... دارم تمامش می کنم .