نشسته ايم به حرف زدن. از زندهگیاش برایم تعریف میکنم، برای آقای از پشت کوه آمده، از آن وقت های باآبوتابام است. بادقت به حرف هايم گوش می دهد و می گويد Wow. حالا من و شما که می دانيم اين زنده گی آن قدرها هم که او می گوید Wow نيست، اما آقای از پشت کوه آمده ی طفلک نمی داند. می گويد چه خوب که بلدی گلیمت را از آب بیرون بکشی، چه خوب که آدمِ رفتن و جا زدن نيستی. هزار و يک چه خوب ديگر هم میگويد، خیلی مهربان و بالبخند و تحسینکننده. دلم میخواهد چراغ قوهام را بگيرم کمی آن ورتر را نشانش دهم. از نداشته هايم بگويم، بی آب و تاب. از نتوانستن ها و نشدن ها، از ترسيدنها، از زمین خوردنها و جراحتها، از ناتوانیِ اين دست های سيمانی، اما فکر می کنم برای امروزمان بس است. چراغ قوه را خاموش می کنم و میگذارم برای چند روز هم که شده زنده گی همين جوری Wow بماند و من آدم ِ ماندن باشم و نرفتن!