یادم تو را فراموش !

می خواستم دیروز بنویسم از پله های ساکت و خلوت ماسوله که حتمن یادشان مانده روزی را که توی كوچه پس کوچه هایش فقط صدای قدم ها و خنده های ما بود و رد دویدن هامان روی پشت بام خانه های کاهگلی... که کهنه نمی شود حسی که با هربار دیدن این شهر سرازير می شود توی قلبم که هنوز که هنوز است همان قدر تازه ست، همان قدر سنگين و همان قدر گس...می دانم همين نزديکی ها جا مانده ، شايد در ته ماندهء آرامش همان اتاقک چوبی قاطی آبی پیراهن تو  یا...


Full Text


در مذمت گیاهخواری


Full Text


پرواز هم از یاد رفتنی ست !
و ابر ِحوصله
زیر چرخ های مبتذل ِ زمان
له می شود
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

یک وقت‌هایی گمان می‌کنی بودنِ آدمها بهتر است از نگاه کردن به رد خاطره‌هاشان، به حجم خالی حضورشان. گیرم این بودن آوایی باشد از سازی ناکوک، نه گوشی برای شنیدن، نه حتی مرهمی بر زخمی کهنه ، یک روز  اما به خودت می آیی و  می بینی رسیده ای به جایی که تلخی آمده تا زیر پوستت آماس کرده و دارد می ترکاندت؛می بینی دیگر قلبت قدرت جذب و دفع ندارد، سلول هایت کم آورده است. می بینی دیگر روحت نه توان بخشیدن دارد نه جان ِزخم خوردن. می بینی اگر تا همین جا هم به اندازه گرفتن زیر تابوتت آدم جمع کرده باشی برایت کافی است این است که می نشینی آدم هایت را لیست کردن از بالا به پایین از هرچه خاطره و گذشته است خیلی شارپ و خانم هاویشام طور شروع می کنی به خط زدن و حذف کردن و گذشتن؛ از آن کارهای انقلابی بی سابقه که هیچ وقت در قاموس ات نبود، به هیچ کس هم نمی گویی دیگر تمام شد. می بینی بهتر است همه سالهای رفاقت ات را از فرط یونیک بودن مثل کلنل ها قاب بگیری و بگذاری ته صندوقخانه ذهنت و گهگداری که دلت باز هوس رفاقت به سرش زد بروی سراغش، غریب نگاهش کنی، فاتحه ای بخوانی و برگردی.



«من» و « تو» ی  این چند سطر را هرجا دلت خواست جابجا کن. قول می‌دهم آب از آب تکان نخورد.


Labels: مخاطب خاص دارد
Full Text


نشسته بودیم دور هم به پرحرفی‌های آشنا. میان هزار صدا و هزار حرف و هزار خبر غوطه‌ور، سرم را انداخته بودم پایین، شیرینی برنجی  را گذاشته بودم گوشه‌ دهانم که اسم تو را شنیدم " راستی آوا بهت گفتم هفته  پیش الف رو دیدم بگو  با کی ؟"
زمین گمانم از چرخیدن ایستاد. سکوت بیخ گلویم را گرفت. شیرینی برنجی ماسید گوشه‌ی دهانم و خیال ‌کردم قورتش که بدهم برای یک عمر راه نفسم را می‌بندد. سر بلند کردم و نگاهم افتاد به نگاه هراسان "ف"، نگاه نگران روزهای سخت پس از تو، که از آن سوی میز زل زده بود به من.فهمیدم وقتش است شیرینی را قورت بدهم، سر برگرداندم سمت گوینده و با صدای عادی ِ آدمی که تو فقط  آشنای قدیمی‌اش هستی پرسیدم :
نه .جدی؟  با کی؟ ...


 

شب مهمان داریم، خانم سین و خانم ب با خانواده ، هر دو وسواس تمیزی دارند ، مامان فکر می کند نباید کم بیاورد ، دیروز زنگ زده...


Full Text


آی عشق! آی عشق! چهره ء آبی ات چه قدر قهوه ای شده !

نکنید آقا جان، روی دو نفر که از شانس بدتان با هم دوست اند همزمان تیک نزنید! چه لطفی دارد آخر مثل ایمیل و اس ام اس سندتوآل بودن؟! من برای خودتان می گویم. در روايات آمده است که هر کسی بخواهد در آن واحد دنبال دو خرگوش بدود، نمی تواند هيچ کدامشان را بگيرد. نکن عزیز من، شما نه، پشت سریتان، بله با شما هستم !


Labels: نکنید آقا جان


 
یک جایی هست توی فیلم Never let me go که اتفاق بدی برایشان افتاده، از همان اتفاق ها که راه حل ندارد ; که دنیا را خراب می کند روی سرآدم. دارند با ماشین می روند جایی، یکهو پسرک می گوید لطفن ماشین را نگهدار. پیاده می شود خونسرد ، یک جوری که فکر می کنی دارد می رود کنار جاده دست به آب
  ولی می رود وسط جاده داد می زند، از ته دل، نه که فحش بدهد، فقط داد می زند، از سر غصه، از ته دل، فقط داد. خواستم بگویم همان غصه، همان داد...

( این خطوط از آن هاست که مخاطب ندارد، که از دل ِ چند ماه کلافگی و چند روز به هم ریختگی و سرگردانی حاد و ساعت ها بحث و جراحی ذهنی و صد و پنجاه دقیقه مکالمه تلفنی استخراج شده است، که اعتبارش برای همان پنج دقیقه ای ست که خواندن اش وقت می برد و شاید پنج دقیقه دیگر اصلن نوشته نمی شد. این چند سطر  را  به خودم بدهکار بودم. )


Labels: با خودش حرف می زند
Full Text

 

« عشــق یعنی حالِت خــوب  باشه »...

 


Full Text


هدایت می نویسد ؛ « در زندگی زخم هایی هست ... » و آدم  گاهی چه خوب می فهمد کدام زخم ها!...


Labels: روز شمار نقاهت
Full Text

 

 مشاهده يادداشت خصوصي


Full Text

دو تا دندان جلوی فک پایینش افتاده و مدل حرف زدنش عوض شده. خودش حواسش نیست. تند و تند حرف می‌زند . من دلم غنج می رود برای حرف زدنش. عمویش یادش داده در مصاف با دختر ها بخواند: « پسرا شیرن مثل شمشیرن، دخترا بادکنکن، دست بزنی می‌ترکن!» حالا دارد برای دختر دایی چهار ساله اش لغز می خواند .می‌گویم: « منم دخترم. بیا دست بزن ببین می‌ترکم؟» می‌خندد. خیلی آهسته و با کنجکاوی یکی از انگشت های باریکش را فرو می‌برد توی شکمم سریع خودش را عقب می کشد . انگار راست راستی منتظر است که بترکم. نمی‌ترکم . فکر می‌کنم عجب معجزه‌ای که با این همه خراش با این حجم دلتنگی ، با این همه دغدغه و تردید  توی این روزهای بی تسلی  نمی‌ترکم!



شايد " دوستت دارم"
طعم گس خرمالويي بود
که پاييز را نديده ، دستي آنرا چيد
.


Labels: مخاطب خاص دارد
Full Text


اگر خجالت سن و سال و موهای سپیدم نبود می آمدم اینجا می نوشتم « رفیق بی کلک مادر». یا یک همچین چیزی که یک جوری غیر مستقیمی اشاره داشته باشد به کلک رفقا. الان یک حس و حال زخم خورده از رفیقی دارم. خدا نصیب  نکند کلن.می شد لااقل ته رابطه مان اين ريختی به جاهای خنده دار کشيده نمی شد . اين مدل حرف زدن و تشکر کردن های موقع خداحافظی  مثل تشکر از خانواده ی محترم رجبی و شهرداری منطقه سه ی آخر سريال ها می ماند!


Labels: Underline


خواب آلود بودم و دم صبحی یک عالمه آدم دلشان می‌خواست با من حرف بزنند . موبایلم مرتب زنگ می‌خورد . میز را شبش کشیده بودم نزدیک تخت ...


Full Text

 

 

Nothing compares, no worries or cares

 

با حوله حمام، سیگار گوشه لب، نشسته  ام  روی تخت به هم ریخته ، خیلی به تصویر ایده آلم از آن همه چیزی که ده سال پیش فکر می کردم  باید به آن ها  برسم نزدیک نیست، یک باران تاریکی هم می‌بارید که آدم از خودش می‌پرسید که دلش نگیرد چکار کند؟! ...راستش این است که من هنوز یاد تو می‌افتم پسرجان. زیاد هم می‌افتم. نه  فقط موقع باران یا خوردن شکلات و پیتزا پیزاریا ویا گذشتن از شریعتی که این روز ها انگار تمام  مسیر های دنیا از انجا رد می شود و دیدن کوچه عشاقش ،نه فقط  حرف زدن با آقای عین یا دیدن آقای هم کلاسی . خیلی وقت‌های دیگر، مثل امشب با روشن کردن هر سیگاری که تو برایم گرفتی.. من هنوز حتا بیشتر از این‌که یادت بیفتم، به‌ تو  فکر می‌کنم. به تو، به "خودم" با تو، به  روزهای خوبمان  به دعواها  وقهرها  و اشک ریختن ها  و بغل و آشتی‌های آخرسرمان، به همه‌ي حرف‌هایی که زدیم و نباید می‌زدیم و می‌شنیدیم و به خراش‌هایی که تا همین چندوقت پیش فکر می‌کردم فقط تو روی روح من انداخته‌ای و حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم ناخن‌های خودم هم کم وحشی نبود آن وقت‌ها.
می‌دانی پسرجان زمان چیز خوبی است. زمان دردهای آدم را کم می‌کند - گیرم که به خود من دو هزار درد جدیدتر داده‌ عوضش- زمان زخم‌های آدم را کم‌کم خوب می‌کند؛ اشک‌های آدم را خشک، سوزش چشم آدم را حتا کم.. و چشم‌ت که دیگر نسوزد می‌توانی بنشینی دوباره نگاه کنی و یک جور دیگر ببینی...اینست که  این روزها  همین‌جور که دارم  زخم‌های کهنه ام را می لیسم ، هی فکر می‌کنم و هی متنبه می‌شوم و هی می‌بینم که همه‌چیز آن‌جوری که قبلن می‌ دیدم و بعد از نگاه‌کردنش عصبانی می‌شدم و به تو چنگ می‌انداختم نبود. حالا دارم تک‌تک اشتباه‌های خودم را هم می‌بینم، لگدهای بی‌جای خودم را، زخم‌هایی که خودم به رابطه‌ زدم ، و اصلن چه‌قدر تصور من از عشق گاهی غلط بوده.... می‌بینم که گاهی همین من که تو را متهم می‌کردم به حرف نزدن - اصلن نمی‌شنیدم حرف‌های تو را چه برسد به فهمیدن‌ش. که گاهی راست می‌گفت طفلک .. حالاست که خیلی از چیزهایی که روزی به چشم‌ من خطاهای نابخشودنی تو بود؛ کم‌رنگ می‌شود و توجیهات‌شان را می‌بینم و خودم را می‌گذارم جای تو و می‌بینم که آن‌قدرها هم خطای نابخشودنی‌ای نبوده.
این است که من این‌روزها خودم را هم بیشتر دوست دارم. دارم هی از آن زن خشمگین کینه‌توز بداخلاق وحشی‌ای که با هم از من ساخته‌بودیم فاصله می‌گیرم. دارم هی هر روز بیش‌تر می‌بخشمت، می‌بخشم‌مان. وسط دور مزخرف روزهای افسرده‌ی سخت، هر روز کمی وقت پیدا می‌کنم ، تو  می‌ایستی توی مغزم منتظر تا من خودم بشوم وکیل مدافعت و شروع کنم به بازخوانی پرونده و دفاع کردن از تو و تمام آن سالها و هر روز اتهامی را ساقط کنم، جرمی را سبک، زخمی را نیشتر بزنم و سبک شوم و سبک‌تر، که من هیچ‌وقت آدم خشم و کینه‌توزی نبوده‌ام و نمی‌خواهم باشم هم. که اصلن گاهی می‌روی توی جایگاه شاکی می‌ایستی و جای زخم‌هایی که من خودم به‌ت زده‌م را نشانم می‌دهی؛ که من سرم را بیاندازم پایین و شرمنده بشوم که چه گربه پنجول‌ اندازی بوده‌ام آخر.
یک‌زمان نه‌چندان‌دوری قبل‌تر من تمام تنم پر زخم‌هایی بود که فکر می‌کردم تو زده‌ای. حالا، خب بعضی از آن زخم‌ها را واقعن تو زده‌ای، که بابت آن‌ها هیچ‌جوری در ذهن من تبرئه نمی شوی، که اصلن نمی‌فهمم چرا باید چنین می‌کردی.. که تا همیشه دست کسی به آن ها بخورد گر بگیرم و دردم بیاید،.. ولی خب؛ خیلی‌ زخم‌ها را هم تو تنها نزده‌بودی؛ دست خودم هم بود.. خیلی‌هاشان را هم نمی‌خواستی بزنی، صرفن ما با هم جایی گیر کرده‌بودیم که آن‌جا نمی‌شد زخم نخورد.
این است که، من باید می‌نوشتم. ترجیح بر آن بود که بنویسم و تو بخوانی، که شاید بخوانی،. ولی حتا اگر اصلن چشم تویی هم نبود و نباشد که به این‌ کلمه‌ها بیفتد، من باید می‌نوشتم. باید می‌نوشتم که یاد بگیرم انکار برازنده‌ی من نبود. که به رسمیت بشناسم تمام این روند ملایم آرام بالغانه را که دوستش دارم. این خطی که من رویش هی دارم بزرگ‌تر می‌شوم؛ آرام‌تر و آرامش-طلب‌تر، هی یاد می‌گیرم که چنگ نیندازم و لگد نزنم و خشمگین نباشم و زخم کهنه نگه ندارم و آدم‌ها را بابت زخم‌های کهنه‌م محاکمه نکنم. که چه‌طوری شد که من امشب با هر پک به سیگارم با تصویر صورت تو جلوی چشم‌هایم؛ از توهمی که تویش من مظلوم بودم و تو ظالم فاصله گرفتم و یک قدم به واقعیت نزدیک‌تر شدم.و این اتفاق خوبیست ...

 


 
ديوار اعتماد مرا موريانه خورد  کلن !

خُب یک وقت هایی هم هست که ناغافل به خودت می آیی می بینی يک عدد اتوبوس جهانگردي* صاف آمده از رويت رد شده ، آن هم درست زماني که به نظر خودت توي  پياده رو ترين قسمت زنده گي ات ايستاده  اي !!!...

Labels: بر باد رفته
Full Text


 این روزها به ميل باکسم که نگاه مي کنم اخمهايم مي رود توي هم.. از ان اخم هايي که دو زانو نشسته اي رو صندلي و دستانت را دور پاهایت حلقه کرده اي و چانه ت را گذاشته اي روي زانوهايت و با مانيتور قهري...


Full Text

 

  حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى


 مسافرت جاده اي را دوست دارم; از اين مسافرت آلوده هاي ِخاک و خلي ِاسپرت ِ تنهايي .خودت باشی و کوله پشتی و صندلي خالي کنارت....

Full Text



- به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی .




خانوم مي‌شود چند لحظه وقت‌تان را بگيرم؟” يادتان باشد هر وقت اين جمله را شنيديد طرف يا از اين‌هاست که براي خرج بيمارستان و سفره نذري و برگشت به شهرشان پول مي‌خواهد ، يا خواستگار است.البته يک‌بار مردي همين جمله را گفت و کار ديگري داشت. اگر بنويسم باور نمي‌کنيد مال همان وقتاييست که هنوز توي رشت شيمي مي خواندم...

Labels: از دوشواری ها
Full Text


گفته بودم از پل استر خوشم می‌آید؟ بیشتر به خاطر اینکه آدم‌های قصه هایش یک جاهایی سرشان را می‌اندازند پایین و می‌روند. یکهو بی خیال همه زنده گیشان می‌شوند و اصلا پشت‌سرشان را نگاه نمی‌کنند یا نگاه هم می‌کنند اما دیگر برایشان مهم نیست. من عوضش فقط پشت‌سرم را نگاه می‌کنم. چسبیده‌ام به آدم‌ها و رابطه‌های پوسیده. از این‌ها که روزی هزار بار به خودت تشر میزنی که بس است تمامش کن لطفن. تمامش می‌کنم؟ خیر . من خدای بخشیدن آدم‌ها و فرصت‌های هزارباره دادن بهشان هستم،هر وقت که با کسی رابطه‌ام را تمام کرده ام، شبش را با گریه و زاری گذراندم .صبح که می‌شود یک حس مقاومت ناپذیری دارم ، تمام مدت جلوی خودم را می گیرم  که به طرف اس ام اس نزنم بگویم "صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودم دیشب خدانگهدار" -یک چنین درک مزخرفی از طنز دارم - آدم رفتن نیستم من.می‌گویم خداحافظ و نمی‌روم، دل نمی‌کنم. اما همیشه ته دلم دارم به آدم های شجاع توی کتاب‌ها حسودی می‌کنم، ته دلم آرزو می‌کنم که همان موقع  بروم و پشت‌سرم را هم نگاه نکنم .
 این روزها دارم روی خودم کار می کنم . باید حافظه بلند مدت تری داشته باشم برای بدی آدم ها . باید رفتن را یاد بگیرم .حرکتم کند است، بطئی است. برداشتن آجرهای باور ِکج و کوله‌ای که این همه سال با سیمان سفت و سخت عاطفه و حماقت به هم چسبیده‌اند، آسان نیست. اما به هر جان کندنی هم که شده دارم آجرها را برمی‌دارم که دوباره بسازمش، این بار شاید کم غلط تر ...  دارم تمامش می کنم .



آفتاب آفتاب‌ تر بود و روز گرم‌ تر  و صبح صبح‌ تر
وقتی اولش  شما  را داشت...

Labels: مخاطب خاص دارد
Full Text


در سقاخانهء این پنجره

 هر شب دلم برایت شمع می شود ...

قطره های آب سُر می خورند پایین از نوک موهایم می چکند روی دستم . برف هم باریده باشد انگار . از آن شب های سرد زمستانی  که یک هو از دل ِ بهار در آمده ، قندیل بسته دلم باز نمی شود. دراز می کشم روی تخت ... فکر می کنم همین حالا که  قطعه ای از بهشت کریمخانی اینگونه امانم را بریده و آرام نمی شوم خدا باید چیز ملموس تری می بود ، باید همین جوری که سرم را کرده ام زیر لحاف و هق هقم را خفه می کنم توی بالشم ، بغلم می کرد از پشت ، یک جور ِمحکم  ِامنی توی گوشم می گفت « غصه نخور !  حال ِ دل ات خوب می شود  » و من هنوز باور می کردم . خدا که شدی لابد يادت مي رود آدم ها گوششان پر است از وعده هاي تکراري ، آنها کمی معجزه مي خواهند ...

+



انگار که از توی کتاب‏ ها و فیلم‏ ها درآمده باشد. پرسید" می‌خواهی برایت یک لیوان آب بیاورم؟ " توی صدایش یک چیزی بود که دلم می خواست کمی بیشتر بماند. ترسیدم اگر بگویم نه راهش را بکشد و برود . توی حالی بودم که به شدت نیاز داشتم کسی کنارم باشد...

Full Text


نشستم روی صندلی هنوز درست جابه‌جا نشده‌ خانوم کناری پرسید “آقا با شمان؟” من در حال صاف کردن مانتو پرسیدم “کدام آقا؟” همان لحظه آقای جوان نمی‌دانم چندساله‌ای با موهای  دمب اسبی نشست کنارم. گفتم “خیر با من نیستن”.چند لحظه بعد باز پرسید "میتونم رشته ای تحصیلیتون رو بپرسم "  گفتم  روانشناسی می خوانم ، یک‌دفعه انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد لبخند مبسوطی زد و سرش را آورد نزدیک گوشم گفت “خانوم ببخشید…” همین که این را گفت بند دلم پاره شد که یاخدا باز خواستگاری توی مطب!! ...

Full Text


» یعنی من از الان تا آخر عمرم اینجا پست ادبی و نغز هوا کنم که چندین تولستوی و ویرجینیا وولف از کنارش در بیاد باز ملت جستجو کننده ی کلمه ی "فیلـم  سگ سی" می رسند به وبلاگ من و پستی که سه قرن پیش از خاطره ای در این باب نوشتم! باز خدا روشکر توی آن پست تاکید کردم  در حین دیدن فیلم حالم بد شد اگر می نوشتم خوشم آمده معلوم نبود جواب چند نفر را باید می دادم؟!!!

» در همین اثنایی که فـیلـترنت نیاکانمان را به ترتیب قد جلوی مان ردیف کرده از لحاظ سرعت ، یک حس مازوخیستی در من بیدار شده که دلم می خواهد پست هوا کنم کامنت بگذارم، چت کنم، کتاب دانلود کنم، اصلا دلم هوس دانلود فیلم با همین سرعت را کرده و در نهایت پشتکار همه ی این کارها را انجام می دهم که ببینم روی من بیشتر است یا رئیس سازمان فن‌آوری اطلاعات که می گوید" مشکلات اینترنت ربطی به انتخابات ندارد!!!"


Labels: از دوشواری ها



بی خداحافظی

 مشاهده يادداشت خصوصي


Full Text


خاطرات ِ همیشه خیس من
دریا

از صبح به اين فکر بودم که چه لباسي بپوشم چون هوس کرده بودم قشنگ باشم . دلم رژ لب قرمز مي خواست ، هر چند رژ لب قرمز ديگر به من نمي آيد . اين را تازگي فهميده ام  و عجيب که هيچ کس به من نمي گفت . ديگران هيچ نگران قشنگي آدم نيستند !...


Full Text


آدم‌خوارها گونه‌های مختلفی دارند
؛ بعضی‌هاشان گوشت و پوست آدم را می‌خورند بعضی‌هاشان روح و روان آدم را!!!

" نفهمیدن "هميشه خر است، گاهي خرتر از هميشه مي‌شود حتی. مثل وقت‌هايي که آدم ساکت می ماند و می خواهد با همان آرامش ِ نصفه نيمه‌اش زند ه گي اش را بکند و بعد  یک عده پیدا می شوند می گذارند به حساب ... اصلن می دانید در زنده گي لحظاتی هست که بايد تمام قد روبروي طرف ايستاد و يکي از جملات زير را با لبخند بيان کرد:
- آيا شما کدام يکي از قسمت‌هاي " پياز "هستيد؟ سرش؟ تهش؟ يا اصلا کجايش؟!!
- چقدر قيافه شما شبيه گربه‌اي است که دستش به گوشت نرسيده‌است!
-چرا شما سراغ کدخداي ده را مي‌گيريد؟
!!
- در زنده گی هر انسانی چیزهایی هست که به خودش هم "مربوط  نیست". چه رسد به شما دوست عزیز!!! (‌ با لبخند مضاعف طبعا" )

+ این حوالی پیدایتان نشود ، اینجا کسی هست که دیگر شما را بجا نمی آورد. بله! درست حدس زدید! با شما هستم،  کمی آدم باشید لطفا" .

Labels: لطفا گوسفند نباشید