من رسپتور موسیقی ندارم یا اگر دارم یک چیز لکنته ی قاراشمیش بی قاعده ای است که یک وقت هایی به کل نمی گیرد یک وقت هایی هم می گیرد و ول نمی کند. یک شب، همین وقتها. دنبال شعری میگشتم که فقط چند کلمهاش یادم مانده بود و در عوض رسیدم به این آهنگ و مهلکهام شد. از آن شب تا حالا هزار بار شنیدمش هنوز هم می تواند به اندازهء تمام کروکدیل های غمگین دنیا اشک مرا در بیاورد . مهلکه ام را دوست دارم.
نشسته ايم به حرف زدن. از زندهگیاش برایم تعریف میکنم، برای آقای از پشت کوه آمده، از آن وقت های باآبوتابام است. بادقت به حرف هايم گوش می دهد و می گويد Wow. حالا من و شما که می دانيم اين زنده گی آن قدرها هم که او می گوید Wow نيست، اما آقای از پشت کوه آمده ی طفلک نمی داند. می گويد چه خوب که بلدی گلیمت را از آب بیرون بکشی، چه خوب که آدمِ رفتن و جا زدن نيستی. هزار و يک چه خوب ديگر هم میگويد، خیلی مهربان و بالبخند و تحسینکننده. دلم میخواهد چراغ قوهام را بگيرم کمی آن ورتر را نشانش دهم. از نداشته هايم بگويم، بی آب و تاب. از نتوانستن ها و نشدن ها، از ترسيدنها، از زمین خوردنها و جراحتها، از ناتوانیِ اين دست های سيمانی، اما فکر می کنم برای امروزمان بس است. چراغ قوه را خاموش می کنم و میگذارم برای چند روز هم که شده زنده گی همين جوری Wow بماند و من آدم ِ ماندن باشم و نرفتن!
به قدری له و لورده بودم که در جوابش نوشتم حالم خیلی خوب است و خیلی سُر و مُرو و گنده و خوشحالم. جواب گرفتم به به، چه خوب که خوشحالی عزیز ِ دل. آمدم بنویسم تو دیگر چرا؟! ننوشتم. عوضش ایمیل را ستاره دار کردم برای آن روزی که بشود کنارش بنشینم و بگویم که چقدر خراب بودم تمام آن شبهایی که خلاصه شدند توی یک ایمیل دو خطی که خوبم. جای تو خالی.
آقا رضای کیانیان یک جایی توی فيلم «خانه اي روي آب» می گوید:" از قديم گفتن مواظب باش چي آرزو مي كني چون ممكنه برآورده بشه! "، حالا این شده حكايتِ روزگار من، يک آرزوي کهنه ام بر آورده شده، مانده ام با آن چه كنم!
+ برسد به دست 20 سالگی!
برادر جان
باید از تو بنویسم. باید بنویسم که چه بندر امنی هستی. که چهطور آرام و قرار میگیرم توی سایهی بودنت. باید بنویسم که چهطور دستم را میگیری و از میدانهای مین میگذرانیام. باید بنویسم آنجا که داریوش میخواند « چه تلخه وارث درد پدر بودن » من فقط یاد تو میافتم. باید بنویسم که دوستت دارم، حتا وقتی که عصبانیام میکنی، حتا وقتی که عصبانیات میکنم. حتا وقتی مهمان ناخوانده ی این قاب شدی و حس امن پشت ِ پنجره ی مرا دزدیدی، یکجور عجیب بیوقفهی ناگزیری دوستت دارم. جوری که نوشتنش هم به گریهام میاندازد ...
گمانم بالاخره بعد از مدتها، بلکه سالها، رسیده ام حوالی جایی که باید باشم، حالا که همه چیز را سپرده ام به محکمه عدالت کارما و خودم در دورترین نقطه ممکن ایستاده ام حال خوبی دارم. خیالت راحت شود یا ناراحت، دیگر اهلی نیستم! اعتراف می کنم مدتی با تصور گل و بلبلی که بهم داده بودی خدایی میکردی در دلم. یک اتفاق خالهزنک اما همه چیز را بر باد داد. بعدتر از ديدن آن خدای هزار رنگِ پوشالی چندشم شد، از ديدن پشت پرده ی آدم های وقیح ِ آن بازی، از شنیدن هذیان هاشان که سرو ته اش به ناکامی وصل می شد. از اين که همه چيز با يک تلنگر چه آسان می تواند حقیر و تهوع آور شود! سخت بود شکستن بتی که ساخته بودم اما میارزید به این حال ِخوش، به پوزخندی که این روزها بعد از شنیدن نامت می زنم٬ به همه آن عاشقانه های فیک و نچسب. حالا بسان تماشاگری در سايه ايستاده ام و از دورترین فاصله ی ممکن به آخرین تقلای تان برای بُردن نگاه می کنم، ايمانی هست که همچنان وادارم می کند به سکوت تا روزی از همين روزها که نمايش تمام شود و پرده ها فرو افتد... چه می شود کرد زنده گی ست دیگر! گاهی بی آنکه بخواهی دعوت می شوی به تماشای ِ یک خیمه شب بازی مذبوحانه! اما پیش خودمان بماند، هنوز هم دلم برای تنهایی و بلاهت ِعروسکِ نقش اول آن نمایش میسوزد!
+ شاید اگر بنویسم " تو" ی مخاطب خاص ِنوشته های این قاب همیشه نقل ِ یک نفر نیست و شماره به شماره، میان سالهای زنده گی من سرگردان است، دیگر کمتر پیش بیاید که کسی به هوای دخترک آرام و رمانتیک ِ روز های دور و قهرمان قصه اش بیاید اینجا و اینگونه غافلگیر شود!
کارولینای عزیز
پیامتان را با تاخیر خواندم. امیدوارم برای پاسخ دیر نشده باشد. برخلاف نظرتان در مورد ساده انديشي و فريب خوردن نامزدتان، شخصن معتقدم اغلب ِآقايون، اعم از پارتنر شما، از بدو تولد يک رگ ِلاغر ِ پدرسوختگي دارند که اگر از طرف شما مراقبت نشود، مي تواند تبديل به يک مار پيتون بشود و دمار از روزگارتان دربياورد! (از عناصر ذکوری که اینجا را می خوانند بابت این ادبیات عذر خواهی می کنم، از نظر ایندیویجوال سایکولوژی معادل این واژه توضیح مفصلی را می طلبید، که شرح و بحث آن از حوصله ی این متن خارج است)، اما بدبختی ماجرا اين است که ما زن ها غالبن ترجیح می دهیم تا هزارسال با فرست ايميج هايمان زنده گي کنيم! بلد نيستيم چشمهايمان را باز کنيم و ببينيم آدم روبرويمان تغيير کرده، دارد تغيير مي کند، عادت کرديم جاهايي که دلمان نمي خواهد ببينيم چشم هامان را ببنديم. لطفن تمام آن راههاي اولدفشن و کلاسيک را فراموش کنيد. گاهي زنده گي ما به تنها چیزی که نیاز دارد یک " لگد" است، يک لگد به ماتحت ِهمه صبوري ها و گذشت هایی که نبايد بکنيم و مي کنيم. گاهی وقت ها آنقدر به آدم هایمان وفادار مي مانيم که به خودمان خيانت مي کنيم! بخشش و اغماض در این مرحله چیزی را عوض نمیکند درواقع دفعهی بعد که چشم باز کنی میبینی که اصلن کدام خر و کدام باقالي؟ علي مانده و حوضش! تویی و يک عمر لب هاي نبوسيده و موهاي بو نکرده و قلب ِ ...و لاريب فيه.
توي يکي از همين فيلمها که تازگي ديدم و حسش نيست الان اسم و آدرسش را بدهم، پسري به دلايل کاري مجبور شد شهرش را عوض کند، به دوست دخترش گفت تو هم بيا. دختر به شرط ِ" تيک کر آو مي" کار و زنده گياش را رها کرد و همراه پسر رفت. رابطه پيشرفتهاي داشتند و توي مراحل بالاي بازي بودند. يک مدتي که از اقامتشان گذشت دختر اتفاقي رفت محل کار دوستپسرش که با هم به خانه برگردند. پسر را ديد که توي دفترش همراه دختر ديگري نشستند، نوشيدني به دست، گپ می زدند!( قبلتر هم يک چشمه از فلیرتینگ شان را ديده بود) دختر در را بست و رفت. توي مسير پسر زنگ زد. شروع کرد به انکار و توضيح دادن. گفت ما فقط داشتيم حرف ميزديم. گفت يک صحبت کاري بود و فلان و همانطور که داشت توضيح ميداد يک دفعه دختر گفت: « ببين، اگر دوست داري همه چيز رو خراب کني ميل خودته.» همين يک جمله!
حالا نه فقط توي رابطه ي عاشقانه، توي روابط کاري و دوستانه حتا، خود من که الان در نقش امام این بالا هستم، حيفم آمد که هيچوقت اين جمله را به کسي نگفتم و هي گذاشتم آدمها دليل بياورند و رفتارشان را توجيه کنند. آخرش هم از خودم يک غرغروي بدبين توي ذهنشان ساختم. همان وقتي که همهچيز روشن است و مطمئني ذي شعورترين آدمها هم حق را به تو ميدهند بايد اين جمله را بگويي و بروي. تکرار اتهامات هيچوقت آدمها را نسبت به کارشان آگاه نميکند وقیح تر چرا! چه چيز را ميخواهي ثابت کني وقتي طرف تصميم گرفته تو را از دست بدهد؟ همان يک بار اعتراض براي هر آدم عاقل باغلي کافي است. بار دوم راهت را بکش و برو.
با احترام و محبت آ9ا
+ این پست نظر شخصی ِمن است، آیهی قرآن نیست. نیایید من را به جرم ِفمنیست بودن بخورید!
چه کسی می تواند بگوید «تمام شد» و دروغ نگفته باشد؟
هرچه قدر از رابطه ها بگویی و بنویسی، باز انگار خیال تمام شدن ندارد، از هر یک نفری که توی زنده گی آدم می آید و می رود می شود هزار یادداشت نوشت. از وقت هایی که ذهن ِساده سازِ ما یک جاهایی از پرسونالیتی آدم ِ تازه را بی رحمانه شبیه می کند به آدم ِسابق. یک سری از ری اکشن هایش را می گذارد در پرونده های کلاسه شده ی عنوان دار. دارم از روزهای خوش رابطه حرف نمی زنم، از تکرار تاسف برانگیزشان می گویم. از این که چه طور به جایی می رسی که صورت آدم ها از هویت ِفردی شان خالی می شود، مردی می شود شکل همه ی مردهای دیگر! حرف ها، دغدغه ها، ابراز علاقه ها و گله هایشان برایت آشنا می شود. یک جور دژاوو، دژاوویی که درد دارد برای من، یادم می اندازد که هزار سال ِ قبل همین جا، در همین نقطه ی یاس آلود ایستاده بودم...
می دانی من اگر دوست داشتن ندیده بودم شاید مثل تو اسم این روابط پیچیده یک معادله صد مجهول را می گذاشتم عشق! اما در بدترین حالت٬ توی این سال ها حداقل یک نفر بوده که مرا دوست بدارد و من نه که جمله ها٬ آن جنس دوست داشتن را هر جای دیگر ببینم می شناسم. برای همین است که دیگر به خودم زحمت نمی دهم حساب کنم این حالت چشم به علاوه آن لبخند مرموز ضربدر این جمله عاشقانه ی مبهم یعنی که دوستت دارم! من یک طور ِلوس و دخترانه ای دوست داشته شدم و الان مدل های فضایی عاشقی را نمی فهمم و اگر دوستت دارم در جمله ای مستتر باشد ترجیح می دهم نشنیده اش بگیرم و خودم را مخاطب هیچ شعر و عکس و ترانه ای حساب نکنم. نه که حالا نشسته باشم جمله به جمله مقایسه کنم عاشقانه های آدم ها را، حرفم این است که فرق هست بین دیدن و ندیدن، نمی شود خودت را بزنی به نفهمی٬ عشق اگر دیده باشی لازم به حساب و کتاب نیست. از دور می شناسی اش٬ بی کلمه،آن وقت دیگر تن نمی دهی به چیزی که استنتاج بخواهد! فرقی هم نمی کند آقای دکتر فلان ِ نجیب و سربه راه بگوید عاشقت شده یا آقای وکیل ِ آرتیست ِناموس پرست! و یا اصلن شاگرد نانوای محله تان٬ در بدترین حالت تو یک آدم عشق چشیده ای...
+عنوان از کتاب ِ« بار دیگر، شهری که دوست می داشتم»، نادر ابراهیمی ِ عزیز.
حالا دیگر از خیلی ها سالخورده ترم. از خیلی بازیگرها در اولین فیلمی که درخشیدند، از خیلی نویسنده ها بعد از نوشتن اولین کتابشان که تحسین شد، از خیلی روان شناس ها، نقاش ها، موزیسین ها، شاعرها، در اوج. مامان همیشه می گفت باید کاری کنید که تا سی سالگی به هرچیز که می خواهید رسیده باشید، چون بعدش دیگر فایده ندارد. این روز ها به سی و پنج رضایت داده! من؟ رسیده ام به... راستش دیگر مهم نیست که به جای خاصی هم نرسیدم. نه که مثل مامان فکر کنم بعدش فایده دارد یا نه، فقط دیگر برایم مهم نیست. یک جور مهم نیست ِ آب از سرگذشته و وارسته مثلن. دیروز نشسته بودیم توی کافه رو به روی هم. گفتم وقتی می فهمم پیر شدم، که یکی بخواهد من را که توی خیابان دیده، برای دیگری تعریف کند و بگوید «یه زنه» و نگوید «یه دختره». بعدش نشستیم خندهخنده با هم، هرکس را که رد میشد با «یه زنه» و «یه دختره» سبک سنگین کردیم...
+ برای من همیشه تجمیع ِ ناشدنی رفاقت و نجابت بودهای و واژه هایت، خنکای مرهم بودهاند روی شعلهی زخمی.ممنونم پسر جان.
In the Name of the Father
شانزده سال گذشت از شبی که تا صبح از درد به خودت پیچیدی و من بالای سرت نشسته بودم و فردایش تو گریه کردی و دیگر ندیدمت. داشتم به این فکر می کردم که حبیبهی «به نام پدر» دختر خوشبختی بود و بعد به چهره ات نگاه می کنم برای هزارمین بار. ردّ ِشباهت ها را می گیرم تا به خودم می رسم، مثلن که حسودیم نمیشود به حبیبه! بی انصافی نمی کنم، می دانم همیشه اینجا بودی هر وقت اشتباه کردم با ابروهای بلند و صافت به من اخم کردی، وقتی عاشق شدم با همین لب های ساکت و بسته خندیدی، هر وقت دلم شکست با چشم های روشن و مات پا به پای تنهایی ام اشک ریختی... اما خودت که بهتر می دانی من و تو تمام ِ این سال ها به هم دروغ گفتيم قابِ عکس که برای آدم « پدر» نمی شود.
هنوز در خوابهایم میآیی و هنوز من از تو دلگیرم. پای سایکو آنالیز و تداعی آزاد اگر وسط بود لابد میشدی تعارض حل نشده. وسط نیست اما. در خوابهایم بدون برچسب و نام میآیی. هربار آیندهای است که من تو را تصادفی میبینم. گاهی همراه زنت، گاهی تنها. هر بار با لبخند همیشگیات میپرسی چه خبر و هر بار من خندهات را بیجواب میگذارم و می گذرم، حالا دیگر این کابوس ها آنقدر تکرار شده که می دانم در آن محله ی متروک زیر آفتاب داغ صلات ظهر، بعد از اینکه پله های آن ساختمان قدیمی را یک نفس بالا آمدم چه صحنه ی هولناکی انتظارم را می کشد [...]
از خواب که پریدم. باران می آمد. کلمه ها از سر و کولم بالا می رفتند حتا توی مری و گلویم هم پر بود از کلمه. تهوع داشتم. بعدش دیگر باران نیامد. خوابم نمی برد. نشستم به خواندن «بار هستی» شب تا صبح. یک جور حس ِهمذات پنداری بود شاید; آنجا که ترزا با كابوس هاي شبانه اش دست و پنجه نرم می کرد. می دانی کتاب خوب است. یک طور بی نهایتی خوب است. موهبتی است برای فرار از شب های ترسناک ِ بلند. اصلن بیا جای خواب از ادبیات حرف بزنیم. مثلن این که « آناکارنینا » چه چیز نابی ست. این که یکی از شب های زمستان آن سال که برف شیروانی ها را پر کرده بود و هوا عجیب سرد بود شروعش کردم. « آناکارنینا» را دیده اید؟ یک میلیون صفحه! یک نفس خواندمش. قهوه، برف، تنهایی این است خاطرهء من از عالیجناب تولستوی.حالا یک بار هم از خواب هایمان بگوییم بعدتر،از شب های پرکابوس طولانی که صبحشان به جای فردا، پس فردا از راه می رسد ، شاید هم وقتش رسیده دست از چین به دماغ انداختن برای فروید بردارم توی یکی از همین روزها که جیبم پر از پول بود بروم ببینم با این تداعی آزاد و تعبیر رویایش می شود عاقبت بفهمم این کابوس ها از کدام هزار توی این ناخودآگاه کوفتی می آید محض اینکه ندانسته نمیرم فقط. عجالتن بخوانید « آناکارنینا» را یک هو دیدید واقعن مُردید حیف می شود.
- دانلودِ کتابِ « بار هستی»، میلان کوندرا (1 و 2)
- دانلودِ کتابِ « آنـاکارنینا »، لئون تولستوی(1 و 2)
tomorrow is another day
در زنده گی شبهایی هست که انسان باید صرفن بخوابد. یعنی از یکجای شب به بعد عاقلانهترین و کمخسارتترین کاری که میتواند بکند همین است. انسان در این شبهای عزیز باید که پست ننویسد (حتا فرداش هم در مورد دیشبش ننویسد احتیاطن) ایمیل و اساماس و تلفن و موبایل و حتا دود را از دسترس خودش دور کند و به خواب پناه ببرد. در شبهای بدون شرح زنده گیتان بگیرید بخوابید. فردا عمومن روز بهتریست.
Love actually را دوست داشتم، فقط برای صحنه ای که پسرک آن طور از خانه می زند بیرون و هی می رود و از نیمه راه برمی گردد و دستش را می کند توی جیب اش و در می آورد و دوباره می رود و بر می گردد و Dido می خواند:
I wont go
I won't sleep
I can't breathe
Until youre resting here with me
I won't leave
I can't hide
I don’t want to call my friends
They might wake me from this dream
Risk forgetting all that’s been
امام سین ( یک امام جدید است شما نمی شناسیدش ) بالاخره صدایش در آمد و گفت" همین یک آهنگ را توی کامپیوتر داری ؟" من نگفتم که این به تلافی هورت کشیدن تو... این به تلافی آنکه صدای چای خوردنت مثل فرو رفتن آب در سینک ظرفشویی می ماند... این به تلافی آنکه هر وقت لیوان چایی را دستت می بینم ابرهای همه عالم در دلم می گرید... لبخند زدم و گذاشتم برای بار n م بخواند.
آی آقای جوانی که، درست و حسابی ندیدمات، گمان کنم بیستو هفت، هشت ساله بودی،جمعه بیست و پنجم ِبهمن ِنود و سه ،حوالی غروب، از خیابان سعدی میرفتی سمت علم الهدی، کیف کولهی سیاه بزرگی انداخته بودی، پلیور سبز تیره تنات بود و بلندبلند آواز میخواندی.کاش اینجا را می خواندی یا یکجوری، از یک راهی، می رسید به دستت این چند خط که بدانی آن دختری که پالتوی مشکی پوشیده بود و شال مشکی سرش بود، دستش دو تا پاکتکاغذی بزرگ بود، و هی دست میبرد شالش را صاف میکرد، کیفش را روی شانه اش جابهجا میکرد و هی بغض ش را قورت میداد، صدایت را شنیده بود، که چـــهقدر خوب میخوانی، از آن آوازهای هاهاهاها دار، شبیه آوازهای شجریان ِ دلشدگان.
کاش فهمیده باشی که حواسش به تو بود، که هر جا آدمهای پیاده رو زیاد میشدند دیگر نمیخواندی، که حتی یکدوباری دست از چهچهه برداشتی و چند کلمه خواندی که او هر چه کرد نفهمید کلمههات چه بودند، بس که شلوغ بود خیابان لعنتی.
کاش دیده باشی قدمهایش را که کند و کوتاه میشدند تا تو سلانه و دست توی جیب برسی ، که یکجاهایی همقدمت شد اصلن تا بهتر بشنود، که هر جا جلو میافتاد، توی ویترین مغازهها نگاه میکرد بلکه چهرهات را ببیند و ندید.
کاش دیده باشی که به سر خیابان که رسید، بی که برگردد نگاه کند، فهمیده بود که دور شدهای، که دیگر نمیخوانی. کاش می دانستی که دلش چهقدر گرفت از خودش، که رویش نشد برگردد به تو بگوید پسرجان، چه معجزهای هستی توی این خیابانهای سرد و دلتنگ.
کاش می خواندی اینجا را، کاش باز هم توی خیابان، آنجور رسا و رها بخوانی، کاش بدانی سرآخر یکی پیدا میشود برگردد نگاهت کند، ذوقکرده و همدست و شیطنتبار٬ بگوید دمت گرم پسر جان ،چه خوب میخوانی...
Just pull my trigger darling
آدم ها یک جایی تمام می شوند! حتا اگر خودشان نفهمند! اصلن باید حواست باشد یک روزی، شبی، بی وقتی خودت آدم ها را برای خودت تمام کنی، درست وقتی که رنگِ رخسارشان، کلماتشان خبر می دهد که آن لحظه ی محتومِ لعنتی با تمام سنگینی بی خاصیتش وقتش رسیده. یک تفنگ بگیری دستت، با بیرحمی تیری در مغز ِ خاطره ات شلیک کنی، تمام چیزهایی که دوست داری و نداری همه را توی دلت به رگبار ببندی، آنوقت نفسِ راحتی از سرِ دلتنگی ابدی بکشی و با خودت بگویی تمام شد، خلاص.
+ به آرزوهایت برس. نمیر. حالا حالاها نمیر. همین کافیست بدانم یک جایی هستی گیرم دیر و دور.
گفته بودم از پل استر خوشم میآید؟ بیشتر به خاطر اینکه آدمهای قصه هایش یک جاهایی سرشان را میاندازند پایین و میروند. یکهو بی خیال همه زنده گیشان میشوند و اصلا پشتسرشان را نگاه نمیکنند یا نگاه هم میکنند اما دیگر برایشان مهم نیست. من عوضش فقط پشتسرم را نگاه میکنم. چسبیدهام به آدمها و رابطههای پوسیده. از اینها که روزی هزار بار به خودت تشر میزنی که بس است تمامش کن لطفن. تمامش میکنم؟ خیر . من خدای بخشیدن آدمها و فرصتهای هزارباره دادن بهشان هستم،هر وقت که با کسی رابطهام را تمام کرده ام، شبش را با گریه و زاری گذراندم .صبح که میشود یک حس مقاومت ناپذیری دارم ، تمام مدت جلوی خودم را می گیرم که به طرف اس ام اس نزنم بگویم "صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودم دیشب خدانگهدار" -یک چنین درک مزخرفی از طنز دارم - آدم رفتن نیستم من.میگویم خداحافظ و نمیروم، دل نمیکنم. اما همیشه ته دلم دارم به آدم های شجاع توی کتابها حسودی میکنم، ته دلم آرزو میکنم که همان موقع بروم و پشتسرم را هم نگاه نکنم . این روزها دارم روی خودم کار می کنم . باید حافظه بلند مدت تری داشته باشم برای بدی آدم ها . باید رفتن را یاد بگیرم .حرکتم کند است، بطئی است. برداشتن آجرهای باور ِکج و کولهای که این همه سال با سیمان سفت و سخت عاطفه و حماقت به هم چسبیدهاند، آسان نیست. اما به هر جان کندنی هم که شده دارم آجرها را برمیدارم که دوباره بسازمش، این بار شاید کم غلط تر ... دارم تمامش می کنم .
نمی دانم شاید صد سال بعد، قرنی آن طرف تر کسی در سرزمینی کشف کند که زمان نسبی ست که مثلا روزهای غم انگیز طولانی تر است و کش دارتر و شادی ها مقیاس محاسبه شان با عددهای دیگریست که به طرز وحشیانه ای کوتاه و لعنتی ست که وقتی دعا می کنی زمان بایستد زنده گی می رود روی دور تند و هی تمام می شود، تمام می شود، تمام می شود...
One hundred years of solitude
نشسته ام توی اتوبوس کنار پنجره، تنها، نه یک تنهای ِغمگین، یک تنهای معمولی، تنهای خوب حتا، تنهای خوشبخت (داریم؟!) گوشم به تلق و تولوق مسافران، کتاب ِ«صد سال تنهایی» مارکز را می خوانم. چرایش را نمی دانم اما همان چند خط اول ِکتاب پرتم می کند به گذشته. آن روز ها که از خیابان های تهران شکست خورده بودم و از عشق شکست خورده بودم و روزهای بدی بود. در من یک غمی ریشه دوانده بود، یک جور عمیقی که دیگر نمی فهمیدمش. ناخواسته زنده گی اش می کردم! بعدتر فکر می کنم چه شد دق نکردم! یعنی هر جور حساب می کنم می بینم آدمی که آن همه غم را تنهایی به دوش می کشید، حقش بود کمرش خم شود و دولا دولا راه برود. راه نرود حتا. سینه خیز میرداماد را بپیچد توی شریعتی! همیشه در آستانهء اشک بودم. ولم می کردی می توانستم بنشینم کنار جدول خیابان گریه نکنم، عر بزنم. یک روز که آنقدر بد بودم به محض اینکه از اتاقم امدم بیرون، نرسیده به آسانسور اشک هایم سرازیر شد. یعنی توی هتل فکر کرده بودم بروم زودتر توی ماشین برای خودم روضهء ابالفضل بخوانم، گریه کنم. اما نرسیدم به ماشین. دم در آسانسور اشک هایم جوشید. که خوب نبود. چون آسانسور آینه داشت به چه بزرگی. تازه فهمیدم وقت اشک ریختن چه زشت می شوم گریه اصلن به من نمی آمد و این بار رمانتیک داستانم که نه پایانم را کم می کرد! بهر حال به اشک ریختنم ادامه دادم، شدید تر. چون تنها و غمگین بودم و چون وقت اشک ریختن این همه زشت می شدم که حقم نبود. توی ماشین همینجور داشتم فین فین می کردم که آقای راننده آینهء جلوی ماشین را تنظیم کرد روی صورتم و دیدم پووف! کی به این شی قرمز متورم روی صورت من می گوید دماغ؟! دیگر یک قطره اشک هم نریختم. باری! روزهای بدی بود. یا عر می زدم یا در آستانهء عر زدن بودم. یکی نبود بگوید زهر مار. نمی دانم چرا دیگران به عاشقانه های تخیلی آدم گوش می دهند جای این که بزنند توی دهن آدم و بگویند زهر مار؟! بگذریم، می خواستم بگویم «صد سال تنهایی» این طوری شروع شد...
- دست بردار، لنی
- بت می گم می ترسم.
- عادت می کنی.
- از همین می ترسم، به چیزی یا کسی عادت میکنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره، اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه، می فهمی چی می خوام بگم؟
جس ترمز کرد.صدایش می لرزید.
- لنی با تو چه کرده ان؟ چه بلایی به سرت آورده ان؟ من هیچ وقت ولت نمی کنم.
خود را به طرف او انداخت و او را در آغوش کشید...
- چرا گریه می کنی جس. من که چیزی نگفتم، فقط گفتم اونایی رو که می گذران و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم و می رم. این جوری خاطر جمع تره.
- لنی من قول می دم که اول تو منو بگذاری و بری. تویی که منو قال می گذاری.
- قول می دی؟
- حتمن قول می دم.
حسرتِ روزهای رفته را نمی خورم
جز یک شبِ تابستان
که حسابش جداست...
امشب هم شب ِخواجه امیری بود و سلام آخرش، به گمانم می شود علیه اهورا ایمان و احسان خواجه امیری بخاطر سرودن و خواندن این ترانه ی ویران کننده ادعای خسارت کرد!
می نشیند کنارم. اعتراف میکنم بودنش این روزها ملغمهی نامتناسبی است از خوشی و حسرت. تنها کسی است که می شود وقت بی حوصلگی هم حوصله اش را داشت، چون بلد است به سکوت آدم احترام بگذارد همیشه می شود تحملش کرد مگر وقت هایی مثلِ ِامروز که زیادی غمگین است، آخر غمش بدجوری سنگین است. آن قدر که با دود سیگار هم بالا نمی رود! می دود لابه لای موهایم، می نشیند روی فنجان های چای ِمان و مجبور می شوی بنوشی اش، آنوقت تلخی اش ساعتها می ماند زیر زبانت...
وقت رفتنش آرام ترم، هر چند حوصله ام سر جایش نیامده ، اما تلخی قبل را ندارم دیگر ، حالا می توانم آسوده تر تحمل کنم میهمانی کذایی و پر حرفی و خنده های بلند آدم هارا. می توانم سرم را بگذارم روی میز، با نوک پاهایم روی زمین دایره های بی سر انجام بکشم و فکر کنم مهاجرت چه ترسناک است. و فکر کنم چرا دست بر نمی دارند این ها از نواختن، هی دنگ دنگ دنگ و فکر کنم چقدر دلم نوشتن نمی خواهد!
بی حوصله ام
بی حوصله تر از ابرهای تنبلی که
این بار که امدی و رفتی
تابستان را بهانه کردند
و هیچ نباریدند...
+انتخاب دردناک ترین ویژگی ِ ما آدم هاست. گاهی گریه ام می گیرد برای انسان ِ طفلکی که موجودی مختار است... که ناچار باید انتخاب کند...
به خاطر دلم می نویسم.
به خاطر دلت درفت می کنم.
لحظه های خوب کم نیستند این روزها آدم ها و قصه های خوب هم. غريبی می کنم این روزها با خودم، با منی که اینجا نیست، با منی که می نشیند، راه می رود، ترانه می خواند، می خندد و نشانی از درد در چهره اش نیست!
+ دلم برای زدنِ دکمه ی پابلیش، بیفکر، بی ادیت و بی ملاحظه تنگ است.
خوبیش این است که زمستان هم دارد تمام می شود. هر چقدر هم که کش آمده باشد! من دارم راه خانه را از خلوت خیابانی برمی گردم که نباید. چشم هایم را می بندم و آرزو می کنم این خیابان که به انتها رسید زمستان تمام شده باشد. میدانم معجزهای اتفاق نمیافتد ولی دلم میخواهدش. همیشه همین طور است آذر که تمام می شود منتظر بهارم. بهار که برسد لابد مینویسم دلم پاییز میخواهد. پرتوقعی که منم. خیابان دستم را می گیرد و کشان کشان می برد به اسفند نود و یک. سال وبا. روزهای آخر اسفند بود بعد از هزار سال که از وبا و جنگ و جهنم برگشته بودم روی زمین، تتمه جرأتم را جمع کردم و زدم بیرون. یادم است از راه رفتن توی خیابان میترسیدم، از آدم ها، از نفس کشیدن هم... زمستان نود و دو اما هیچ شبیه نود و یک نبود، نه تنگی نفس و تپش قلب داشت نه جای زخم و بخیه و خونریزی نه ترسیدن از نور و خیابان و آدم ها، مثل این بود که انتهای این خیابان خلوت رسانده باشدت به یک چهار راه شلوغ، ایستاده باشی کنار چهارراه منتظر دوستی که نمیدانی از کدامطرف میرسد، توی ازدحام آدم ها هی سرت بچرخد به چهارطرف.هی چشم توی چشم غریبهها شوی. دیده ای هی چشم توی چشم شدن با آدم های غریبه چه خسته و ناامیدت میکند؟ بعد دلت بخواهد بازهمان خیابان خلوت خالی را بپایی که تا تهش پیداست... بگذریم،خوبیش این است که زمستان هم دارد تمام می شود. هر چقدر هم که کش آمده باشد...
مثل سیگار کشیدنِ دوباره میماند، بعد از تَرک، بعد از این که با خودت گفته باشی دیگر لب به سیگار نمیزنم. گریزی نیست. تلاش بیهوده موقوف. تن میدهی به دودِ لاکردارش. شاید هم باید یکی بردارد برایم بنویسد تن دادن نیست این خره، دل دادن است!
خداحافظ آقای مایک تایسون
سلام آقا. البته که خودم هستم. فقط قسمت هایی از من در روزهای خاص و پر خاطره و تلخ جا ماندند. من گذاشتم شان خودم آمدم، تکه تکه، ناقص، جا مانده ...حالا دیگر به گمانم رسیده ایم به آخر سريال هزار قسمتی مان، شمارش معکوس هم که از مدت ها قبل شروع شده... سه، دو، يک ... وای نات!!...راستی به نظرتان چرا آخر داستان ها تلخ است؟! همیشه یک خدایی از یک جای داستان در می آید، آدم را بلند می کند و به زمین گرم می کوبد!...